چام چام

(چای گرم شبهای امتحان سابق)

  دل است دیگر، سرش نمی شود که من پس فردا امتحان دارم. برایش فرقی نمی‌کند که تب کرده‌ام و حتی از تماس با پیراهنم دل‌‌آشوب می‌شوم. فقط به خواب دیشب فکر می‌کند، به خوابی که نمی‌توانم درست به خاطر بیاورمش، و گاهی به رسم آنتن‌های قدیمی یک تصویری از جلوی چشمم پر‌می زند. خواب مربوط به یک فرشته بود، دست کارگردان‌اش درد نکند، بعد از مدتها به جای دویدن و پرواز کردن، در خوابم تماشاگر بودم.

 داشتم از این دلم گلایه می کردم، دیوانه‌ی بی‌جنبه‌ایست. نمی‌فهمد نمی‌توانم ببرمش جایی کنار جوی تا به جای پشت میز تحریر، آنجا چای بنوشد. اسباب نقاشی نداشته‌ام را کجا بکشانم در این تنگی زمان؟!... وقتی می‌خواهد، فقط می‌خواهد بدون این‌که به فکر دغدغه‌های زمینی من باشد.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

   عکس پنجره‌ی اتاقم را گذاشتم تا نشان دهم وقتی دلم می‌گیرد به کجا خیره می‌شوم. یک یاکریم جایی بالاتر از پنجره اتاقم لانه ساخته‌است. این را از چوبهای نازکی که روی گلدانهای پشت پنجره می‌افتد، فهمیدم. هر چقدر دستم را به لبه‌ی پنجره گرفتم تا از کمر به سمت عقب خم شوم، موفق به کشف مکانش نشدم. امروز یک یاکریم روی گلدانم نشسته بود و به سبک فضول‌های خجالتی، گردنش را به آرامی به چپ و راست خم می‌کرد تا داخل اتاقم را رصد کند. توهم زدم که می‌خواهد غیر مستقیم اشاره کند که پس غذای امروز ما کجاست؟ تکان می‌خورم و  پرمی‌زند. بسته‌ی کلوچه‌ ی نیم‌خورده‌ای که از دانشگاه برگردانده‌ام را داخل گلدان خالی می‌کنم. چشمم به تخم کوچک شکسته ای میفتد. هنوز آنجاست. کلی داستان سرهم کردم که چرا باید یک یاکریم تخمش را از آن بالا بندازد این پایین.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٩ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

پنجره‌ی اتاقم:

داخل اتاق:

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

  من در یک دوره‌ دو یا سه ساله حالم بد بود، بیشتر آدمها این بحران‌ها را از سر می‌گذرانند. حال بد یواش یواش می‌‌‌آید، تمام تصورات ذهنی‌ را می‌شکند، حتی خودت را در نظر خودت زیر سوال می‌برد، درست مثل سیلی‌های محکم به صورت فردی که از حال رفته‌است...! دردش می‌‌‌‌آید، ولی همین درد است که هوشیارش می‌کند.

 نمی‌‌توانم این حس را بیشتر  توصیف کنم. ولی می‌دانم ‌آن کس که دچارش شده باشد با همین چند جمله سر نخ دستش می‌آید.

اینها را گفتم که بگویم امان از وقتی که بخواهی با یک ناجی بیرونی از این حال بیرون بیایی. در آن وضعیت موجود متوهمی میشوی که هر جلبکی به چشمت جنگل می‌آید. 

 مثل این است که به جای درمان با آنتی بیوتیک به خوردن مسکن بسنده کنی. در  حالت خوشبینانه‌اش هم که قرار بگیری باز باید بدانی مهربان‌ترین ناجی‌ها نیز روزی از دست یک موجود وابسته خسته می‌شوند.

 مستندهای باشتان‌شناسی را که دیده اید، شاید جذاب‌ترین بخش برای یک باستان‌شناس لحظه‌ای است که با قلمویش خاک اضافی اطراف یک اثر تاریخی را کنار می زند تا کم‌کم مثلا شمایل یک الهه خودش را نشان دهد. کار ما در زندگی همین است و فقط به دست خودمان بر‌می‌آید. کمک هم اگر بگیریم، در اخر این ماییم که باید قلمو را با آن حرکات ظریف  بر روی شمایلمان بکشیم.  

 پ.ن:زیر عکس پروفایلم، یک توضیحاتی در مورد اسم وبلاگ اضافه کردم.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

   شیطان درست همین نزدیکی‌هاست، همین که از کلاس برمی‌گردم او را می‌بینم، به حالت موذیانه‌ای می‌رود زیر جلد بالشم و تخت خوابم را تبدیل می‌کند به جذاب‌ترین موجود دنیا.  من هم به هوای در کردن خستگی خود را تسلیم وسوسه‌اش می‌کنم و چند ساعت بعدش احساس می‌کنم آدامسی هستم که به زور می‌خواهد خودش را از تخت جدا کند.   بی‌انصاف گاهی حتی قدرت بستن دهان و جمع‌ و جور کردن آب دهانم را هم می‌گیرد. 

 امروز در کشمکشی سخت، موفق شدم در مقابل این وسوسه دوام بیاورم و به مناسبت روز زن با همراهی مادرم به خانم مسن همسایه سر بزنم. همان خانم همسایه که گاهی در اوقات فراغت به خانه شان می‌رفتم و حسابی با هم رفاقت داریم. (اینجا یک بار در موردشان نوشته بودم.)

××××××

یک سوال: اگر متوجه شده باشید تصمیم گرفتم دیگه خیلی از لحن گفتاری استفاده نکنم. البته بستگی به محتوای پست دارد! نظر شما چیه؟ درسته تعداد نظر گذار‌های من کمه ولی نظر همین تعداد کم هم برام مهمه.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

 خواندن و شنیدن خطهای فکری مختلف از نظر من یک حسن مهم دارد و آن این است که مانع جو زدگی می شود. دیگر این‌طور نمی‌شود که طرف با خواندن یک جلد کتاب مثلا "چنین گفت زرتشت"، بیاید درست آن فصل مربوط به زنان را در چشم آدم فرو کند و دقیقا هم گیر بدهد به جمله آخر آن فصل! بعد آخرش هم خیلی حس فیلسوف بودن بکند. یا کسانی که هر چیزی را که باب میلشان نیست نفی می‌کنند و در عین بی‌خردی به خود اجازه می‌دهند برای بقیه رای صادر کنند.

  من آن قدر با آدمهای "خود عقل کل پندار" برخورد داشته ام که حتی حوصله  بحث کردن با این موارد را ندارم. درست است که خود من در ردیف آدمهای خیلی کتابخوان نبوده ام و به دلیل مشغله درسی هنوز نتوانستم حتی به چند درصد لیست کتابهای مدنظرم برسم، ولی حداقلش این است که بلدم در مواردی سکوت کنم و از اظهار فضل خودداری.

  یک مورد از این برخوردها که امروز یک اتفاق باعث شد تا برایم یاد‌آوری شود، مربوط می‌شود به دو سال پیش. آن زمان از یک آشنایی، کتابی را به مدت معین قرض گرفته بودم. خلاصه داستان کتاب من را یاد "کلبه‌ی عمو تم" انداخت. وقتی راهنمایی بودم از خواندنش خیلی خوشم آمده بود. ولی سالها بود که اثر محیط، ناخودآگاه من را از خواندن این دست کتاب‌ها دور کرده‌بود. 

  کتاب را با خودم به کلاسهایی می‌بردم که می‌دانستم جز خمیازه‌های پی‌درپی چیزی عایدم نمی‌کنند. یک همکلاسی اصرار داشت بداند که چه کتابی می‌خوانم، گفتم: "ریشه‌ها". گفت: "رمانه؟ اگه جالبه بده ما هم بخونیم." در حالی که نگران لو رفتن خودم پیش استاد بودم، با صدای پچ‌پچ مانند بهش گوشزد کردم که فکر نمی‌کنم از آن دست رمانهای مورد علاقه او باشد. به هر حال کتاب را از دست من کشید و پس از کمی ورق زدن، برش گرداند و گفت:"اینها چیه مغزت رو باهاش پر میکنی!". با خودم فکر کردم : اوه خدایا! چه اعتماد به نفسی دارد برای نصیحت کردن! محلش نگذاشتم و حتی یادم نمی‌آید دوست صمیمی در جوابش برای دفاع از من، چه گفت.

 این همکلاسی گرام همانی هستند که با عوض کردن تاریخ امتحان شیمی تجزیه و شوراندن 3 نفر باقی علیه نظر من، باعث افتادن هر  پنج نفرمان شد. با همان اعتماد به نفسش اعتقاد داشت، در حالی که آن ترم سر کلاس این درس نرفتیم، می‌تواند آن را 5 روزه بخواند. (این واحد را به صورت معرفی به استاد برداشته بودیم).

 همه ی این پست به این نتیجه با محتوای 5% خاله زنکی ختم می شود: تمام این شش ماهی که من به خاطر همین دو واحد شیمی تجزیه خانه نشین شده بودم و آبگوشت بار می‌گذاشتم، ایشان کلی کارهای مفیدی از جمله عمل کردن بینی، ایران‌گردی با شوهر جونش، رفتن به مهمانی های مختلف قوم شوهر، زیر پا گذاشتن نصف آرایشگاههای آن چنانی شهر، فرو کردن برق حلقه بیش از 5_6 میلیونی اش در چشم حسودان، نخواندن درس، افتادن های متعدد، ایضا مشروط شدن و... پرداخته است. نه گذاشت ما به کارمان برسیم نه خودش با این تغییر تاریخ به جایی رسید. 

کاش همان موقع کتاب را داخل حلقش می چپاندم تا هنگام "عقل کل" بازی بعدی،‌ حساب کار دستش بیاید.  

پ.ن:  آشنا به جای دیگری نقل مکان کرد و مجبور شدم قبل از خواندن کامل کتاب به صاحبش برگردانم و هنوز ادامه‌اش را نخواندم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

.....مادر در برابر فرزند تظاهری نمی‌کند.او در برابر فرزند نیست.او فرزند را بر سر دست می‌گیرد و به حیات جاودانه معرفی می‌کند. مادران بار خدا را بر دوش دارند.این شور و شوقشان،یگانه دلمشغولیشان،زیانشان و تقدسشان است. پدر بودن،ایفای نقش پدری است.مادر بودن رازی مطلق است.سری است که با هیچ چیز دز نمی‌آمیزد،امر مطلقی است که با هیچ چیز نسبتی ندارد،وظیفه محالی است که با این همه انجام می‌پذیرد،حتی به دست مادران بد.مادران بد هم با این امر مطلق نزدیکی دارند و با خدا مانوسند،انسی که پدران هیچ‌گاه آن را در نمی‌یابند،چرا که در هوس حفظ مقام و مرتبه خویش سرگردانند.مادران مقام و مرتبه‌ای ندارند.همزمان با فرزندشان به دنیا می‌آیند و مانند پدران بر فرزند پیشی ندارند_پیشی حاصل از تجربه کمدیی که اجتماع هزاران بار ان را بازی کرده‌است. مادران پا به پای فرزند خویش در زندگی می‌بالند،و از آنجا که کودک از بدو تولد مشمول عنایت خداست،مادران از همان ابتدا در رفیع‌ترین جایگاه قدسی قرار دارند. از همه چیز خشنودند، بی‌‌آن‌که بدانند چه چیز خشنودشان می‌سازد. و اگر چنین است هر گونه زیبایی نابی از عشق سرچشمه می‌گیرد،خود عشق از چه پدید می‌اید،جنس آن از چیست و طبیعت برتر از آن چه سرشتی است؟ زیبایی از عشق پدید می‌آید،و عشق از توجه. توجهی ساده به سادگان،توجهی ناچیز به ناچیزان،توجهی زنده به تمامی زندگیها......

×××××

حس مادرانه همان نیرویی است که حافظ نهاد همه‌چیز است. حس مادرانه همان خستگی به زانو در آمده است،همان مرگ بلعیده شده است که بی آن،هیچ شادی به سوی ما نمی‌‌آید.

×××××

متن بالا گزیده‌ای به مناسبت روز مادر است.ترجیح دادم قلم ناقص خودم(کیبورد) را غلاف کنم و از کتابهایی که خواندم، کمک بگیرم.

منبع:کتاب رفیق اعلی نوشته‌ی کریستیان بوبن(ترجمه پیروز سیار)

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

امروز روز مادر است و من با غم کهنه ی درونم رو در رو می شوم. غمی که حتی نمی گذارد جمله "روزت مبارک تمام هستی من" درست آن طور که لیاقت یک مادر است بر زبان بیاید.

کاش می توانستم در قالب کلمات طوری تفکرم را بیان کنم که سو تعبیر نشود. من قدرنشناس نیستم.ولی درد می کشم از این که عزیزترین موجود زندگیم, خود را فراموش کرده است و تمام هم و غمش حول فرزندانش می چرخد! خدا تا چه حد اجازه ی این فداکاری را به مادران داده است؟ یک مادر تا چه حد می تواند صاحب روح و موثر در تصمیم گیری های فرزندش باشد؟ تا چه حد حق دارد به خودش رنج بدهد چون پسرش سر ازدواج با زنی از نظر او ناشایست را دارد؟ تا کجا باید مادری کرد؟تا کی؟

امروز روز مادر است و من نه هدیه ای داده ام و نه آغوشی گرفته ام.رویم نمی شود بگویم امتحان فارماکولوزی  چنان نورونهای مرا اشغال کرده بود که یادم رفت,یعنی نمی دانستم که یادم برود!

امروز روز کسی است در خانه ی ما و من بغض دارم از این که هیچ کس یادش نیست. 

دلم به حال تمام عاشقان واقعی می سوزد...دلم به حال مادرم می سوزد.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٢ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

این نوشته ها  ونقاشی های کنارشون ,خیلی اتفاقی به دستم رسید.

تاریخ زیر امضا سال 48 رو نشون میده.

از هویت و صاحب اصلی این کاغذها خبری ندارم.

اون جمله ی" فراموشت نخواهم کرد" حس غریبی بهم داد, دلم می خواست بدونم تا الان سر حرفش مونده!؟ خودم فکر می کنم عشق قدیمی ها صادق و بکر بوده و حرفشون حرف.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٢ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

.................................................................................................................

این نوشته اقتباسی از یک واقعیت نیست!

.................................................................................................................

بعد این که حرفش رو زد, نباید می ذاشتم فکر کنه  بغض کردم,باید سریع این گوله کیک ای که ته گلوم گیر کرده بود رو با اون قهوه ی تلخ می دادم پایین. بلافاصله هم لبخندی ضمیمه اش می کردم.

موقع خداحافظی ازم به خاطر تمام خاطرات قشنگ تشکر کرد،از آرامشی گفت که از بودن با من به دست اورده.منم تو گفتن این سبک جملات کم نذاشتم ولی الان یادم نمیاد که دقیقا چی گفتم.

تو راه برگشت سعی می‌کردم احساس قدرت کنم از این که عنان احساساتم دست خودمه و می تونم منطقی با همه چیز کنار بیام.از اولش قرار بود به آینده فکر نکنیم و به قول خودش:" من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست".  به برنامه ها و هدفهایی که داشتم فکر  کردم .طبق معمول یک اهنگ شاد گذاشتم و رفتم سمت ایستگاه مترو.

****

انقدر سریع اتفاق افتاد که باورم نمی شد! به خودم اومدم و دیدم دراز به دراز روی زمین افتادم و نمی تونم تکون بخورم یا شاید هم نمی خواستم که تکون بخورم,راستش رو بخواید, خودم هنوز شک دارم.

  نور مهتابی های سقف تو چشمم بود و نمی ذاشت چهره ی آدمهایی رو که کم کم داشتند دورم حلقه می زدند,خوب ببینم!  همه ی صداها رو کند  می شنیدم، به جز صدای موزیک زیر وخش خش دار  mp4 ام که همون نزدیکی ها زیر دست و پای مردم افتاده بود.زمان و مکان رو گم کرده بودم,وای خدای من اینجا چه خبره!؟

 زمان کش دار شده بود,احساس می کردم نصف روحم هنوز بالای پله هاست و جسمم پرت شده پایین! مردم بالای سرم، اون صحنه از فیلم ها رو تداعی می کردند که دوربین از زاویه توی قبر, آدمها رو در حال چشم دوختن به تابوت نشون میده...انقدر کله  های خم شده روم زیاد شد که فقط یک باریکه نور از لامپهای بالا سر به چشمم می رسید. من رو یاد تاریکی اون کافی شاپ و روشنی شمع روی میز انداخت. یک چیزهایی داشت یادم میومد.

 یک صدای سوتی تو مغزم می پیچید,خودم رو از اون بالا تصور کردم که یک دایره خون اطراف سرم ,روی زمین ریخته! به هر حال یک چیزی هست که این همه جفت چشم رو خیره کرده. داشتم جون می دادم به گمانم!  به عکس العملش بعد از شنیدن این خبر فکر می کردم.حتما به گوشش می رسه...به هرحال قبلش من حذف شده بودم, چه فرقی داشت !؟ من جزیی از کلکسیون تجربه های زندگیش بودم و از اولش قرار نبود  سرنوشت شریک اون بخش خاطراتش، براش مهم باشه!

یکی دستش رو از جیبش در میاره و به سمتم دراز می کنه,حتما می خواد کفاره بندازه,کمتر ازده هزار تومنی بندازه ,پا میشم میزنمش! اوه اوه چرا این دراز شدن دستش تموم نمی شه؟! حتما می خواد چشمهام رو ببنده!...

   لبهاش تکون می خوره,بعد از کلی دقیق شدن ,ناباورانه می شنوم که میگه "دستت رو بده دخترم",به همراه چند نفر دیگه بلندم می کنندویا بهتره بگم جمع ام می کنند,به نزدیکی صندلی که می رسیم با کمکشون می شینم.  حالا صدای پیرمردی که بهم آب قند میده رو می شنوم:"خدا بهت خیلی رحم کرد", حتی صدای خنده ی اون چند تا جوونک رو هم می شنوم.این دفعه به زور آب قند هم نمیشه دادش پایین... میزنم زیر هق هق!... پیرمرده میگه جاییت درد می‌کنه؟! با سر اشاره می دم آره ! بهونه‌ی خوبی دارم برای یک دل سیر گریه کردن.

...................................................................................................................

بی ربط نوشت:امشب نود داره! ریشه‌ی حس خفیف و پنهانی لج من نسبت به فوتبال بر‌میگرده به اون موقع که باباخان نذاشت "اوشین" ببینیم و فوتبال تکراری شب پیش رو نگاه کرد!نیشخند

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |