چای گرم شب های امتحان
فنجان، چای را بهانه میکند برای گرفتن بوسههای مضطرب تو در عوض جرعهای آرامش
ما از حرفهای جدی اونها جوک می سازیم,به جاش اونها از جوکهای ما حرف جدی درمیارند. فکر کن درس داشته باشی ولی حال نداشته باشی! بعد خواهرت همه ی قسمتهای سریال مورد علاقه ات رو از اونجایی که ندیدی تا این هفته ضبط کرده و اورده...بعد تو بشینی,یک سره همش رو ببینی (البته به کوری چشم ادم فضایی هایی که زدند کانال رو پروندند! ) . وسطهاش هم در حالی که زیر پتو چمباده زدی هی نسکافه و نودل و میوه بخوری! بعدش هم حالت خوب شه و کلی انرزی بگیری واسه شروع دوباره! واقعا ضمیرناخودآگاه از این قانع تر وجورد داره؟! حالا نمیگم منبع انرزی این سریال کش دار بود...زندگی من مثل کسیه که باید مواظب باشه از قطار جا نمونه و تو هر حالتی هست فوری خودش رو جمع و جور کنه تا سر موقع تو ایستگاه باشه! مقصد رو خودم انتخاب کردم ولی این ریلهای قطارند که تعیین میکنند از کدوم مسیر برم ... صبح من چشمهام رو که باز کردم , همون اول کاری,ویندوز بالا نیومده, زدم زیر گریه! واقعا نمیدونستم با کدوم انرزی به این زندگی یکنواخت ادامه بدم...دلم از خیلی چیزها گرفته بود که اینجا گفتن نداره! یعنی من الان تو فاز نوشتنشون نیستم...هیچی برام سخت تر از این نیست که حس کنم خدا صدامو نشنیده گرفته! میدونم اشتباهه این حس! ولی گاهی دچارش میشم...گاهی که خسته شدم... به اصرار مامان یک طبقه کمدی رو که تو اتاقش داشتم،خالی کردم.یک سری جزوه مرتب کنکور و دفتر حسابان که دلم نمیاد بندازم دور به اضافه کتابهای داستان دبستان و راهنمایی! نگهشون داشتم که بدم به بچهام!!! با اومدن کتابهای اضافه مجبور شدم بقیه وسیله ها رو جا به جا کنم تا جا باز شه! روی تخت پر بود از جزوه و کاغذ...درون و اعصابم هم به شلوغی اتاق بود.بغض داشتم... این وسط گلدونهای بالای کمد آب پس دادند،همینهایی که تو عکس پروفایل میبینید،واسه زمستون مجبور شدم بیارمشون داخل! به زور چنگ و دندون به کمک مامان اوردمشون پایین...از فشاری که بهم اومد حالم بدتر شد...کمد رو که خشک کردم،رفتم به زور ناهار خوردم تا با معده خالی ژلوفن نخورم! برگشتم اتاق دولا دولا یک خرده سعی کردم وسیلههای روی تخت رو جمع کنم ولی دیدم حالم بدتر از این حرفهاست ،با دستم همه رو هل دادم و ریختم زمین...دراز کشیدم و لعنت فرستادم به این جنسیت که ازش فقط درد،محدودیت و احساسات دست و پاگیر رو فهمیدم ! سه روزی رفتم کیش پیش خاله ام اینا...بی خیال گشتن تو بازارها شدم،حس خرید نبود! فقط چندباری با خاله رفتیم دوچرخه سواری! خاله با سه چرخه اش بود و من با دوچرخه شارزی پسرخاله! تقریبا عین موتور بود فقط صدا نداشت...خیلی کیف میداد. ولی پرواز برگشت انقدر خاطره شد که دوچرخه سواری از سرم پرید... اصلا مسافرها و هواپیماشون خاص بودند..مثلا اولش یک خانومه با آقاهه سر جا بحثش شد,برگشته به اقاهه میگه اینکه اتوبوس نیست,سواد سوار شدن هواپیما رو نداری ,نیا خوب! آقای پشت سری من هم گفت آره دیگه! فکر کردی الکیه؟! ما همه کلی زحمت کشیدیم,مطالعه کردیم...شب بیداری کشیدیم,کنکور دادیم تا اومدیم سوار شدیم!!!!!! بعد شام قشنگی که دادند, داشتم کتاب جهان هولوگرافیک رو می خوندم که خانوم بغلی کنجکاو شد و کتاب رو ازم گرفت تا یه کم بخونه.منم کاغذ از کیفم در اوردم که واسه علوم پایه برنامه ریزی کنم...یک کم که گذشت هواپیما شروع کرد به تکون خوردنهای غیر معمول! مردم هم هی جیغ و داد می کردند.مخصوصا یه خانومه خیلی جو میداد,هی از سرمهماندار می پرسید آقا راستشو بگو ما داریم سقوط می کنیم؟سرمهماندار میگفت نه این تکونها کاملا طبیعیه! یعنی انقدر که استرس این خانومه تو حلق من بود از تکونها نمی ترسیدم. البته تا قبل از این که اون اقاهه با صدای لرزون از بلندگو اعلام کنه که افتادیم تو توده ی هوایی و اینا...حتی جمله بندی رو هم غلط گفت و اینجور برداشت میشد که هول شده! شاید از جیغ مسافرها! من که ریلکس هی به اون خانومه می گفتم بابا چیزی نیست..در حال گفتن همین شکل جملات بودم که عین ترن هوایی به جلو خم شدیم شاید اندازه 2 ثانیه احساس کردم زیر پاهام خالی شده و با حس سقوط رفتیم پایین! ولی اگه واقعا چیز خاصی نبود..باید کلی تو کابین خلبانی بهمون خندیده باشند چون حتی منم تو اون لحظه باورم شد دم رفتنه و همراه با جمعیت یک دونه جیغ زدم... همش فکر می کردم اصلا دلم نمی خواد انقدر بی خبر بمیرم,حالا بی خبریش یک طرف,اینکه من چیز خاصی تو زندگیم به دست نیوردم یک طرف دیگه.غصه ی ناراحتی مادر و پدرم که اصلا رو مخم بود. بین یک مشت ادم که امواج ترسشون از جلوی چشمم بال بال میزد.عین خاله خانومها از تو کیف پولم یک کتابچه نازک قران دراوردم,سالهاست که جاش اونجاست حتی یادم نیست از کجا اومده! آیت الکرسی رو خوندم و فکر کردم تسلیم سرنوشتی ام که خدا بخواد...خانوم بغل دستی به اصرار دو تا دختر تنهای اون ردیف رفت پیششون.تنها موندم...ولی ترسم رفته بود..دیگه تا موقع نشستن تکون خاصی نداشت. وقتی نشست یکی صلوات میفرستاد,یکی دست می زد. چند تا قبل ایست کامل پریدند سر وقت کیفهاشون تا زودی از این هواپیما فرار کنند! حالا بدون پله ,چطوریش رو نمیدونم! اصلا همه با یه حالی پیاده شدند...تازه اون خانومه که "phdسوار شدن هواپیما رو داشت",گیر داده بود میخوام از خلبان تشکر کنم!تحت جو اون خلبانی که هواپیما رو با دو چرخ نشوند لابد! مهماندار هم گفت خلبان ایرانی نیست,من خودم تشکرت رو می رسونم بهش! نمیدونم شاید واقعا نقص فنی نبود و قضیه همون مارگزیده و ریسمان سیاه و سفیده! البته بیشتر مسافرها مطمئن بودند توده هوایی و چاله و اینا نبود...منم بعد این همه هواپیما سوار شدن همچین چیزی رو تجربه نکرده بودم ,مخصوصا اون تکون آخریه..ولی به هر حال تو اینکه هواپیمای قراضه ای بود شکی نیست. این کانال من و تو هم با این مستند پیام اضطراری خیلی رفته رو مخ..همش صحنه هاش میومد جلوی چشمم...حالا مرگ به کنار ادم چه جوری این همه راه رو از اون بالا تا پایین جیغ بزنه؟ جیغ ادم لنت تموم می کنه.حتما میگید وسطهای راه سکته میزنی و تموم! نخیر من خودم رو میشناسم,مطمئنم تا لحظه اخر امید دارم و تا خود زمین بیدارم. تو اون 2 ثانیه که فکر کردم راستی داریم سقوط می کنیم کل گناهام بخشیده شد.. حیف شد, اگه چند هزار پا دیگه همون جوری میومدیم پایین,حتی به مقام امامت هم میرسیدم! در اخر من کمال تشکر رو دارم از مسئولین که انقدر به فکر آخرت ما هستند. بگذار دیدن تو را با درد آشنا کند اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن شاد بودم ...پرواز میکردم..دلیل زیاد داشتم برای احساس سبکی! صبح فقط به قصد دیدن استاد و چند تا رفع اشکال از خونه زدم بیرون،چند تا سوال بود که باید مطمئن میشدم درست حل کردم...نگاه راضی استاد و حرفهای امیدوارانه اش حالم رو خوب کرد...انقدر که خودم رو بردم سینما...بعدش هم خوردن ردبول و پاستیل ..ریز ریز خندیدن به دیالوگها..بازی جالب رضا عطاران ،حامد کمیلی، مهدی فقیه... دیدن روشنی آسمون بعد از دو ساعت موندن تو تاریکی سینما هم حال خاصی داره، مخصوصا وقتی میدونی بعدش استرس هیچ کار نا تمومی منتظرت نیست... کاش هیچوقت انقدر آرامش درونیم بیبنیاد نباشه که مجبور باشم چشم و گوشم رو تلخیهای زندگی دیگران ببندم تا نکنه موجی از اشکهاشون ،برام طوفان غم بیاره... غرق حس خوب و تو راه برگشت به خونه بودم که دیدمش،با اینکه سریع از کنارش گذشتم ، صدای حرف زدن زیر لبیش رو شنیدم... عصای سفیدش رو دیدم...تردیدش رو حس کردم...ولی وقتی به خودم اومدم که رسیده بودم اون ور خیابون! از دور با چشمم دنبالش گشتم،یک اتوبوس مانع دید بود.."شاید میخواسته سوار اتوبوس بشه!" اتوبس که رفت پیداش کردم..هنوز همونجا بود...انگار یک نفر بین یک جماعت کور گیر کرده بود! بیچاره ها تقصیر خودشان نبود که بهش تنه می زدند یا بی اعتنا از کنارش رد می شدند..خوب نمیدیدند، مگه نمیدونید "خود رو به ندیدن زدن" یک نوع بیماری مسریه. اهل بندر انزلی بود،تو مدرسهی استثناییهای آریاشهر درس میخوند،تهران رو دوست نداشت ولی مجبور بود اینجا باشه، بوق زدن ماشینها تو ترافیک براش احمقانه بود...بازوش رو که گرفتم،عصاش رو گذاشت تو کیفش،جوری حرف نمی زد که ترحم کنم.بیشتر شرح حالی گفت و حال من رو واقعی کرد. باور نمیکردم اینهمه اتفاق ناگوار بتونه یکجا جمع شه! از مرگ مادر و خواهرش که گفت ناخودآگاه بازوهاش رو محکمتر گرفتم..."خواهری که هم سن و سال شما بود"..داشت میرفت خونه ی خالهاش تو سیدخندان.گفتم خاله ها میتونند عین مادر ما رو دوست داشته باشند..سکوت کرد! از نا دیدن خیلی گله نداشن...درد جدید از دنیا سیرترش کرده بود! دیابت داشت،به دلیل نیاز به تزریق نمیتونست خوابگاه بمونه. نزدیکهای ترمینال تاکسی اشرفی اصفهانی بودیم. با دستهای پوچم سعی میکردم نوری تو دلش روشن کنم.گفتم هر کسی میاد تو دنیا شده به یک بار به حسی که میگی میرسه،حس سیری از دنیا...قانون این دنیا نیست که بیایم خوش بگذرونیم،هر کس میاد کامل بشه و بره..گفت ایکاش اصلا نمیومد..مکث کردم ، از اول میدونستم کم اوردم..زبونم ناخودآگاه چرخید و گفت هیچ وقت از خدا ناامید نشو...رسیده بودیم...صداش ناراحت شد وقتی فهمید وقت رفتنه و با یک گرفتگیای خداحافظی کرد...نمیدونم چی مانع شد که از قصد قبلیم که دادن شمارهام بهش بود بگذرم..ترسیدم..از اون همه غصهای که یهو ریخته شد تو دلم ترسیدم...بعد از امتحانم یک روز می رم جلوی مدرسهاش دنبالش. احساس گناه میکنم از تردیدی که اولش دچار شدم ..از بیاعتنا گذشتنم..از اینکه عرضه نداشتم بهش امید بدم... بعضی وقتها یک نفر بر حسب ذهنیت از پیش تعیین شده خودش یک قضاوتی میکنه ومیره! میدونم نباید اهمیت داد ...ولی ای کاش فرصت این بود که بهش بگم یا قضاوت نکن یا حداقل انقدر خطی به موجود پیچیدهای به اسم انسان نگاه نکن! موضوع هر وبلاگ مربوط میشه به انگیزه صاحب اون از تاسیسش! و این میتونه کاملا شخصی باشه...برای من که تو شلوغی زندگی، شخصیت باانرژی و خوش بینم رو گم کرده بودم،این وبلاگ جایی شد که بیام از افکار شیطنت آمیزم بگم،جایی که بتونم این انرژی استفاده نشده رو زنده نگه دارم ..جامعه ما جا برای شادی کم داره..اینطور تعبیر میشه که هرکس غمگینتر و جدی تره به کمال نزدیکتره...سرخوشی کودکانه و دلخوشی به لذتهای کوچک دنیا سبک سری قلمداد میشه! وقتی از چشم کودک درونم به دنیا نگاه میکنم روحم بزرگتر میشه!به نظر تناقض داره، ولی کاملا حسش میکنم،من دوست دارم با معصومیت کودکانه به خدا نزدیک شم،این در تضاد با مفهوم دانایی نیست! معنیش این نیست که من اهل مطالعه و تفکر نیستم! اگر اسم این فوران انرژی و عشق به زندگی که من دوباره در وجودم زنده کردم شادی ابلهانه است،اسم ژستهای روشنفکری و غم نما بودن شما چی میتونه باشه؟اسم این عیب جویی از دیگران و خود رو عقل کل دونستن چیه؟ من با همون ذوقی که از مدل جدید موهام میکنم،دارم از خدا تشکر میکنم...با خوشحال شدن از لذتهای کوچیک و بچگانه است که کم کم به خوشبختی واقعی می رسم! الان یک عدد مارینا اینجاست که موهاش رو از اندازهی تا نزدیک کمر کوتاه کرده ورسونده تا یک خرده پایین شونه و صد البته مهمتر این که موهای بینگیلی بینگیلیش رو صاف هم کرده.. همش دستم لای موهامه و کلی احساس سبکی میکنم..انگار موهام دوباره جون گرفتند...یک تنوع ظاهری گاهی چقدر تو روحیه آدم معجزه میکنه،درسته که اولش دو به شک بودم که ایا ارزش 70 تومن رو داره یا نه! ولی بعد که دیدم خانومه سه ساعت سر پا وایساد و موهام هم قشنگ دراومد فهمیدم میارزید... اولها زیاد از این چیزها تو وبلاگ نمینوشتم چون به نظرم واسه خوانندهها جالب نیست..ولی زندگی رو همین چیزهای کوچیک میسازه و اگه من این رو نگم چطوری حسم رو اینجا ثبت کنم!؟ باید زندگی رو لابه لای همینها معنی داد. من این مدت جای خاصی نمیرم که روسریم رو دربیارم و تو خونه هم زیاد کسی حواسش به موهای من نیست،مامانم هم بیشتر واسه این در این موردها باهام همکاری میکنه که میبینه من ذوق میکنم و یک کم از اخلاق هاپوییم کم میشه ! یعنی در اصل فقط خودمم که لذت این تنوع رو می برم. در کل اگه یک وقت دیدید سنگین شدید،از بیحوصلگی خودتون رو تو آیینه نگاه نمیندازید که یه وقت با دیدن ابروهای جنگلی و گودی زیر چشمتون حالتون بدتر شه! بدونید و اگاه باشید یک تغییر اینجوری اندازه صد تا جلسه رواندرمانی موثره! بابا ما هممون بچه کوچولوهایی هستیم که منتظریم یه توجهی بهمون بشه.اگه دلمون رو گرم نگه نداریم چهطوری میشه از جسم و ذهنمون کار بکشیم؟ در ضمن هیچکس نباید به خودش بدبین باشه، هرکس با هر نوع ظاهری حتما میتونه کاری کنه که یک پله از اینی که هست بهتر بشه،جون من انقدر خودتون رو با آنجلینا جولی مقایسه نکنید.قانون مسموم "یا همه یا هیچ "رو حذف کنید.. در آخر من یک اعتراف بکنم که از اون شب که گفتم دارم اتاقم رو جمع میکنم هنوز کارم تموم نشده..دو تا کشو رو جمع کردم ولی بقیه مونده...الان سبک شدم میتونم یک سره تمومش کنم ولی انرژیم رو همین جوری بالا نگه میدارم تا فردا صبح ،الان بهتره که بخوابم تا مثل امروز زود پا شم ... فکر میکنم برم خارج از کشور ادامه تحصیل بدم و تو یک دانشگاه معتبر آمریکایی مدرک پیاچدی بگیرم..بعدش استاد دانشگاه شم و یک کار با درامد عالی داشته باشم..ارتباطات عالی...تجربههای جدید..گذشتن از مرز خاله زنک بازی و جهانی فکر کردن...به شکوفا رسوندن استعدادها و هی حس غرور در کردن...یک کارخونه و آزمایشگاه زدن...دور احساسات رو خط کشیدن و از اون تیریپهای منطق و پیشرفت برداشتن...اصلا حالا که کنتور نمیندازه! کیبه کیه!؟ اصلا جایزهی نوبل شیمی هم میگیرم و میشم ننهی علم شیمی...حتی داروی ایدز و سرطان و.. رو هم کشف کنم.. البته فقط یک مشکلی هست میدونید چی جلوی من رو میگیره و نمیرم ؟! آخه میدونم بعد که به همه ی اینها رسیدم یک روزی در حالی که روی صندلی بالکن پنت هوس رو به دریا و میون گلها و گیاههای کاشته شده به دست خودم نشستم و دارم در حال افتخار به خودم به نی آب پرتقال بین لبهام میک می زنم، یهو لب و لوچهام آویزون میشه و یادم میفته شونصد سالم شده نه خانوادهای دارم نه بچهای!!!دلم برای مامان و بابام تنگ میشه و از تنهایی احساس پوچی میکنم، حسرت یک روز زندگی بین خانوادهام و بوی جوب وطن میاد تو حلقم...آرزوم میشه که یک روز توی همون خونه 150 متری آپارتمانی پیش مامان و بابام باشم و هی از ته دل آه میکشم و غم معنوی از خودم در میکنم ..حالا شاید واسه فرار از این حس رفتم محبتم رو یک جور دیگه خرج کردم مثلا یک پرورشگاه زدم و انگیزه جدید ایجاد کردم واسه خودم ولی در هر حال یک حسرتی ته دلم میمونه و حس میکنم از عمرم لذت نبردم و همش تو کتاب بودم.... ×××××× این دفعه یک جور دیگه آیندهام رو طراحی میکنم...همین جا این مدرک دکترای داروسازی رو میگیرم،در حین طی این مرحله یک شوهری هم پیدا میشه مطابق سلیقهی دل ما..مدیونید فکر کنید من از اونهام که فقط به کمالات انسانی طرف میاندیشم... طرف باید خوش تیپ ، قدبلند(دکل مخابرات نمیخوامااا) ، باشعور ، تحصیلکرده ، خانواده دار ،هم شان، هم فکر ، تقاوت سنی به اندازه ،نجیب ، شغل خوب، باحال ،بامرام،دارای نظم و برنامهریزی،اهل دایی مردک بازی نباشه،خوشحساب با مردم،غیرمعتاد،روشنفکر،مشروب یا اصلا نخوره یا خیلی کم،خوشمون میاد نماز بخونه،اهل بزن برقص باشه ایضا، خوشاخلاق،با من مهربون باشه ،چشمش سیر باشه و این دخترهایی که هی نور بالا می زنند رو به اونجاش هم حساب نکنه(منظورم ناخن شست پاش بود)،خانوادهدوست و معنی حریم خانواده رو بفهمه،یعنی به طور خلاصه با رفیقهای شپشوش نیاند راست چشم من بساط عرقخوری راه بندازند!!! حالا گاهی خواست بره مسافرت مجردی مشکلی نداره!!! بعد دیگه بذارید فکر کنم چیزی رو از قلم ننداختم!؟!میگم برم همون آمریکا سعی کنم نوبل بگیرم راحت تر نیست؟!.... آهان از همه مهمتر اینکه چنین فردی باید بیاد عاشق من بشه وگرنه همهی این خصوصیات خوبش به درد عمهاش میخوره! تعارف نداریم که؟! خوب حالا در مرحله بعد من داروخانه میزنم و تو همین ایران تخصص میگیرم..ظهرها تند تند از داروخانه میام واسه شوهرجونم ناهار درست میکنم..حالا شاید اون ناهار نیاد خونه و هر روز فقط شام درست کردم..بعد هی خونمون رو جینگیلپینگیل کنم..تو ایوونمون پرورش گل و گیاه راه انداختم..هی عین این خانوم ژیگولها تندتند برم ارایشگاه و و هی ازین عشوه شتریها بیام واسه شوهره..هی خانومی کنم..ظرف بشورم..اتو کنم... سنگ حوض بشکنم..وقتم رو تنظیم کنم درس بخونم..تو داروخانه کار کنم.هر ماه جور کنیم سه چهار روز بریم مسافرت..بعد گاهی با هم دعوا کنیم واحساس پشیمونی کنیم ..ولی بعدش آشتی کنیم و همهچی یادمون بره...البته من به شرطی یادم میره که توهین نشده باشه و اصل یک چیزهایی برام زیر سوال نره.. مرحله سوم بچهدار شم ..عروسک بازی کنیم و هی قربونش بریم و قند تو دلمون آب شه..همین جوری مهر مادری ازم قلوپ قلوپ بزنه بیرون البته من از اون مادرها نیستم که شغلم رو ول کنم ... میتونم بچه رو صبحها بذارم پیش مامانم و برم داروخانه و کلاس و آزمایشگاه و کارخونه اینها..عصرها ببرمش خونه و شام بذارم و بچهه هر وقت زیاد جیغ زد بذارمش پیش باباش(من از گریه بچه متنفرم) و از این کارها.. بعد هم شوهره موهاش جو گندمی شه منم بزرگتر شم ولی خوب بمونماااا اصلا بهم نیاد بچه دبیرستانی دارم..باز هم هی بگذره بچهه شلنگ تخته بندازه برام و مزد زحمتهام رو بذاره کف دستم نه اصلا شاید بچه خوبی باشه به هر حال باید بره سراغ زندگیش و ما رو تنها بذاره.من هیچ خوشم نمیاد بچهام چشمش به جیب ما باشه... بعد سرمون خلوت شه و شوهره هی بشینه روزنامه بخونه..هی بره سراغ کارهاش ...بعد یک دفعه دعوامون بشه و من تنهایی تو اتاق گریه کنم که اگه دنبال پیشرفت شخصیم بودم الان یک دانشمندی شدهبودم واسه خودم و هی حسرت بخورم که عمرم هدر رفت...البته شوهر من پیر هم بشه من رو دوست داره میاد از دلم در میاره...بعد دو تایی میریم جهانگرد میشیم...کتاب خاطرات مینویسم و شما میخونید میگید ئه این همونه هاااا....


