Daisypath Graduation tickers






















چام چام

(چای گرم شبهای امتحان سابق)

این روزها اوقاتم پیش فروش شده، روز خالی هم اگه پیش بیاد مثل امروز، ترجیح می‌دم صرف ذخیره‌سازی انرژی کنم. چند ساعتی با دیدن فیلم و چرت و خوردن قبل از رسیدن موج درسی بعدی، خودم رو آماده می‌کنم. به تازگی یک لذت جدید کشف کردم! لذت غذا خوردن...نمی‌دونم این حس قبلا کجا بود ولی باید بگم هشتاد درصد پول تو جیبی این دو ماه رو صرف رفتن به رستوران و خوردن معجون کردم. یعنی خوردن رو حتی به خرید کردن هم ترجیح می‌دم. دیشب خانم همسایه من رو از شام دعوت کرده بود، بی‌اختیار وسط غذا گفتم وای چقدر داره خوش می‌گذره! برای من که به نوک زدن و مثل جوجه غذا خوردن معروف بودم این تغییر جالبیه.

من و دوست صمیمی به قرائت خانه یک کتابخونه تو یک پارک خوش آب و هوا می‌ریم. قرائت خونه‌ای که به نظرم بزرگترین امتیازش اجازه در اوردن مقنعه و حتی مانتوئه. می‌تونید دو تا دانشجوی خجسته رو تصور کنید که رو به روی هم نشستند و در حال بررسی ساختمان و اثر فلان دارو، هر از گاهی به آبنبات‌های عروسکی توی دستشون لیس می‌زنند و زیر ذره‌بین یک مشت بچه کنکوری فضول قرار دارند. از خامی و بچگی اونهاست که می‌فهمیم چقدر بزرگ شدیم و خودمون خبر نداریم. ما کاملا نسبت به اونها پخته تربودیم حتی با همون آبنبات خرگوشی که توی لپمون بود و چوبش زده بود بیرون.

این روزها می‌گذره و همین خاطره‌هاش می‌مونه، خاطره صبح امتحان شیمی‌دارویی که من و دوست صمیمی توی پارک مباحث رو مرور می‌کردیم و آخر سر به این نتیجه رسیدیم که اجبار حفظ کردن چند تا ساختار خاص واقعا ظلم بزرگی بر ماست که از سنگ‌دلی و لجبازی استاد ناشی شده و هیچ جا هم به دردمون نمی‌خوره پس کمر همت رو بستیم و آستین ها رو زدیم بالا و روی دست همدیگه خیلی خوشگل به عنوان آرامش قلب سر امتحان کشیدیمشون! در تمام مدت اجرای عملیات یه پیرمرد از دور ما رو نگاه می‌کرد و احتمالا پیش خودش می‌گفت پس واسه همینه که هر چی می‌رم پیش دکتر این بواسیرم خوب نمیشه، از بس که این دکترها با تقلب نمره گرفتند!

آبنبات رو می‌مکی و تموم میشه میره، چیزی که آخر می‌مونه طعم شیرینش تو دهنه.

نوشته شده در شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

من یه فکری به سرم زده...در جهت اجرای فکرم و گسترش روابط دوستی لطفا به من تو کامل کردن لیست دوست‌های وبلاگیم کمک کنید و اگه دوس دارید با من دوس‌تر شید یه حاضری بزنید تو این پست. دوستان وبلاگ دار آدرس وبلاگشون و خواننده‌های خاموش تنبل اگه دوست دارند ایمیلشون رو بذارند.

دوستانی هم که اسمشون رو این زیر نام بردم و خودشون بیاند ایمیل‌هاشون رو تسلیم کنند.

خوب خودم  شروع می‌کنم:

1) خورشید (وبلاگ هرم آتش)

2) مریم ( وبلاگ مسافر غربت)

3) سوگل

4) دختر مهربون (وبلاگ داروخانه فیتیله‌ای)

5) حدیث

6)م.م

7)مهسا (وبلاگ یه شوهر داریم)

8) مهرسا (وبلاگ روزهای بهتری هم هست)

9) عرفان ( وبلاگ دستنوشته‌های یک دور‌ه‌گرد)

10).....

11).....

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

تجربه بهم ثابت کرده نود درصد نگرانی‌هایی که آدم‌ها در مورد آینده دارند یا پیش نمیاد یا اصلا به اون شدتی نیست که تصور می‌کردند.  

 ده سال پیش تو اوج شرایط تنش زا  در ضمن وجود "ژن امیدواری گاهی روشن و گاهی نهفته‌م"  در مورد این‌که آخر چی به سرمون میاد خیال‌بافی‌های تلخی به سراغم می‌اومد که شاید بیشترش تاثیر پیش‌گویی‌های خاله‌ام بود. الان ده سال گذشته، گرچه شرایط  به نظرم آرمانی نیست ولی واقعا تغییرهای مثبتی چه تو رفتار بعضی‌ها و چه تو اوضاع دیگه رخ داده که اون موقع واقعا آرزوم بود. شاید اگه یکی از اون‌ روزهای ده سال پیش می‌خوابیدم و صبحش میومدم تو شرایط امروزم یه سری چیزها به نظرم معجزه می‌اومد.

منکر وجود موارد غیر دلخواه نیستم ولی وقتی به از این دست پیشامدهای خوب فکر کنیم می‌تونیم نسبت به رفتن موارد غیر دلخواه حال حاضر هم امیدوارتر باشیم.

گفتم که می‌خوام تغییر کنم، اولین موردش این باشه که نگرانی مسائل امروز برای امروز، نگرانی مسائل فردا برای فردا...هفتاد درصد اوضاع آینده در دست زمان حال ماست، امروز رو که خوب بسازی و اشتباه نکنی فردا خودش خوب می‌آد. اون 30 درصد هم که میذارم برای اتفاق‌های غیرقابل پیش‌بینی قابل حل‌ترند وقتی که هفتاد درصد بقیه تحت کنترل باشه.

نوشته شده در جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

پیلا پیلا (عروس هلندی) شش ماهه که پیش منه. خوب خیلی‌ها می‌دونند علاقه به حیوانات و گیاهها تو خون منه و دلم در مقابلشون خیلی نازکه... وقتی پیلا پیلا سرش رو خم می‌کنه تا نازش کنم یا میاد لپش رو می‌چسبونه به لپم یا با اون لحن خاصش مثل آدم‌های با انرژی می‌گه سلاااام، تو دلم یک حس خوبی میاد. اصلا تمام خستگی‌ها و اضطراب‌ها  از دلم بیرون میره. همون حسی که خیلی وقتها از فسقل(خواهرزاده‌ام) می‌گیرم. 

فکر می‌کردم من به خاطر خودم یه حیوون رو تنها کردم. واسه همین دنبال یه جفت بودم براش، با این‌که می‌دونستم با اومدن یکی هم گونه خودش به خوی وحشیش بر‌میگرده و دیگه از ناز و اطوارها و شیرین‌زبونی‌هاش خبری نیست.

چند روز پیش داداشم عروس هلندی دوستش رو یه مدت قرض گرفت. اسم مهمون جدید "اسماعیل" بود!خنثی البته بعد از ورودش به خونه ما بنا بر نظر کارشناسی من، احراز جنسیت شد و اسمش به "شیلا" تغییر پیدا کرد. هر چی که پیلاپیلا رام و با مرام و زودجوش، برعکس شیلا کاملا وحشی و حتی معلوم بود کسی تا به حال نازش نکرده و طفلی واسه خودش تنها تو قفس اسیر بوده.

 دیدن عکس‌العمل پیلاپیلا برام جالب بود. چنان بالهاش رو عین داش مشتی‌ها نیمه باز کرد و با ذوق به سمت شیلا یورش برد که من واقعا فکر کردم این بچه بیش فعالی داره و قبل از سن بلوغش قابلیت‌هایی پیدا کرده و هر‌ آن ممکنه ما رو شاهد صحنه‌های بی‌ناموسی و شطرنجی بکنه. خلاصه بعد از کلی جیغ و داد و بیداد شیلا و مقاومت، ما فهمیدیم ایشون فقط قصد کشیدن دم شیلا رو داشتند و کلی احساس خجالت بهم دست داد از ضایع بازی بچه‌ام.

قرار بود شیلا رو از صاحبش بگیریم که متاسفانه راضی نشد. ولی تو تمام اون دو روز من آدم گنده از این‌که پیلاپیلا ممکنه دیگه من رو نشناسه یه حس غمی می‌کردم. توی فروم یکی بهم گفت اشتباه می‌کنی که فکر می‌کنی اون تنهاست، در واقع طوطیت تو رو همدم خودش می‌دونه و حالا که بالغ هم نیست نیازی به جفت نداره! ولی نظر من این بود که حیوون نمی‌فهمه و شزطی شده چون چاره‌ای نداره. دلم براش می‌سوخت چون می‌دونم تنهایی چقدر بده.

خلاصه پیلاپیلا و شیلا دور اتاقم دنبال هم می‌کردند و اوضاعی به پا شده بود و منم هی مجبور بودم وسیله‌های تزئینیم رو از دست این دو تا نجات بدم و بچپونم تو کمد.

 با این‌که حالا طوطی دیگه‌ای وجود داشت ولی پیلاپیلا باز هم عدم حضور من رو می‌فهمید و وقتی تو اتاق نبودم صدام می‌زد و حتی مثل همیشه وقتی خواب بودم میومد روی سرم می‌نشست و درحالی که پرهاش رو پوف داده بود، دندون قروچه می‌کرد( این کار رو طوطی‌ها وقتی می‌کنند که احساس امنیت داشته باشند.)

خلاصه به ناچار شیلا رو بعد از تمیز کردن درست ظرف‌های غذاش  و اضافه کردن کف دریا و بلوک معدنی به قفسش به همراه یک قوطی غذای مخصوص راهی کردم رفت. کلی توصیه نگهداری درست هم برای صاحبش پیغام فرستاد.

تا به حال انقدر طولانی یک حیوون بهم انس نگرفته بود. فکر می‌کردم وابستگیش مثل جوجه اردکه که هی دنبال آدم می‌دوه ولی حالا می‌دونم یه موجود کوچولوئه که خیلی خوب محبت رو می‌فهمه.

من این حسهای زندگی رو دوست دارم. حسی که وقتی فسقل بی‌هوا ماچم می‌کنه سراغم میاد...یا وقتی گل‌هایی که کاشتم جوونه می‌زنند...

هر موقع تصمیم بگیرم می‌تونم تغییر کنم و تغییر بدم چون خدا انسان رو این‌طور آفریده. منم می‌خوام خودم رو از صفاتی که دوست ندارم خلاص کنم.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

انقدر برنامه‌ کلاسها فشرده و زیاده که اصلا وقت نمیشه بیام اینجا.

......................................................................

هرچقدر هم تو زندگیم آدم بی‌وجدان دیده‌باشم باز هم نمی‌دونم چرا هر بار برام تازگی دارند و شوکه‌ام می‌کنند.

.....................................................................

حال هفته پیشم کجا و این هفته کجا! یعنی من کافیه یه چیزی رو بسپرم به خدا، همچین از یه جایی که فکرش هم نمی‌کردم کمکم می‌کنه که حسابی دلم گرم میشه. حیف نمی‌تونم تعریف کنم که چی شده.

..................................................................

وقت کینه به دل گرفتن از کسی ندارم. خدا روی بنده‌هاش غیرت داره، کسی که من رو اذیت کنه حتما یه جا جوابش رو می‌بینه، منم این وسط قوی‌تر میشم.

همون‌طور که وقتی من کسی رو ناراحت می‌کنم بلافاصله عینش سر خودم میاد.

.................................................................

 یه آدم رو تصور کنید  که مانیای دو قطبی داره و روان‌پریشی از ظاهرش می‌باره. بعد از بس شما گراندیوز‌هاش رو به روش نیوردید و باهاش مثل سالم‌ها برخورد کردید و بی‌احترامی‌هاش رو نادیده گرفتید و بدی‌هایی که کرده رو بخشیدید به این نتیجه رسیده که شما روانی هستید! والله بیا و و خوب باش. فکر کنم به گدا هم اگه تراول بدیم تو دلش میگه خاک بر سرش چقدر خوله!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

راستش خودم از نزدیک ندیدم ولی یا شنیدم یا اینکه داخل کتاب و فیلم دیدم... آدم‌هایی که دارند روی یک خط صاف زندگی می‌کنند، همه چی عادی و گاهی زیر عادی است که یک دفعه یک اتفاق مثل معجزه به زندگیشون یک شوک مثبت وارد می‌کند. به آن نقطه اوج داستان می‌گویند. دوست دارم این نقطه اوج برای من و خانواده‌ام اتفاق بیفتد.

نوشته شده در شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

در دومین روز تمام شدن امتحان‌ها و تعطیلات مثل یک سرباز جنگ هستم که ماهها غریزه‌اش را سرکوب کرده‌است و حالا دستش به یک زن رسیده! بله حسابی افتادم به جون فیس‌بوک و ولش هم نمی‌کنم.

نوشته شده در جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

من از وقتی که پایم را در این رشته گذاشتم به خاطر خود رشته‌ام و بعضا دانشگاهم محکوم به شنیدن حرفها و ارزیابی‌های زیادی از اطرافیانم شدم. تا خود امروز حتی یک‌بار هم جز لبخند یا بی‌محلی جوابی ندادم. چون اگر کسی از روی غرض حرفی می‌زند، با توضیح من چیزی از غرض‌ورزیش کم نمی‌شود و اگر هم  بی‌غرض می‌گوید، خوب بنده خدا نمی‌داند و حرجی به او نیست...در هر دو صورت چیزی از من کم نمی‌شود و مهم این‌است که من به تخصصی که دوست دارم برسم. هرچند که برای رسیدن راه پرپیچی را طی کردم و گاهی مجبور به خواندن و گذراندن دروسی غیر از علاقه‌ اصلیم شدم. به قول خاله مهربونم: "پرش رفته و کمش مونده."

ولی تصمیم گرفتم از این به بعد برای حس غیرتی که نسبت به رشته‌ام پیدا کردم بعضی سو برداشتها را بی‌جواب نگذارم.

 از آنجایی که خیلی‌ها در ایران داروسازی را محدود به  اطلاعات دارویی می‌دانند، باید بگم خوشبختانه یا متاسفانه  همه‌ی‌ ماجرای رشته ما فقط اطلاعات دارویی به معنای این‌که مثلا فلان قرص برای درد فلان جای آدم خوبه، نیست! خیلی دیدم آدم‌هایی را که با دانستن اسامی زیادی از داروها و کاربردشان مغرورانه می‌خواهند اطلاعات داروییشان را به رخ من دانشجوی ترم چندی بکشند. راستش من آدم تو ذوق‌زنی نیستم ولی یک کتاب‌هایی هر سال چاپ می‌شود که هرچی راجع به هر دارویی بخواهید داخلش به ترتیب الفبا هست. آن کتاب را بدهید به غضنفرترین شخص که از دار فهم و شعور فقط یک حافظه طلایی دارد، قول می‌دهم ماکزیمم در عرض 4 ماه همه‌شان را مثل بلبل  با دوز و حتی عوارض جانبی براتون بگوید! ولی همین غضنفر برای دانستن مکانیسم اثر این‌ دارو‌ها، نحوه‌ی ساخت فرمولاسیون و دانستن فرمول ماده موثره و.... بعد از کل اینها دانستن چطوری تولید شدن یک شکل دارویی( قرص. شربت و..) از این فرمولاسیون باید نزدیک به 6ـ7 سال باسن محترمش را بچسباند به صندلی برای درس خوندن. پس فقط به ظن این‌که اطلاعات دارویی خوبی دارید یک بچه دانشجو داروسازی را خفت نکنید و برایش جوز نیایید! ایشون بعدا کوچکترین چالشی که دارد دانستن اسامی و کاربرد داروهاست!

هرچند که ما در اذهان عموم ایران بیشتر پشت کانتر داروخانه ‌ایم و گاهی شغلمان را همان نسخه‌پیچی می‌دانند ولی این‌طور نیست و در واقع ما خیلی جاهای دیگر از جمله کارخانه‌ها و بیمارستان‌ها می‌توانیم فعالیت کنیم و حتی در خود داروخانه هم این ما نیستیم که نسخه می‌پیچیم، هرچند که این کار را به خوبی بلدیم!

در ادامه نوبت یک نکته مهم است که خیلی از دوستان به شوخی به ما خاطرنشان می‌کنند باید بگم: عزیزم الان در هر داروخانه‌ای بخش لوازم آرایش و بهداشتی جداست! آن لوازم مد نظر شوخی شما از آن قسمت تهیه می‌شود. شب جمعه هم آن قسمت شلوغ می‌شود ای گلوله‌های نمک! البته من یکی با این بخشش هم مشکلی ندارم فقط محض ماسیدن تیکه‌های این عزیزان بود.

خوب می‌رسیم به مبحث کشف دارو! در اینجا رجوع می‌کنیم به بخشی از خاطرات استادمان: یکی از دوستان استاد دقیقا یادم نیست کجای کدام حیوانی را چلانده بودند و همین‌طور الله بختکی یک کارهای دیگه‌ای هم رویش انجام داده بودند و در آخر روغن اختراعی را به زخم دست خانومشان مالیده بودند. از آنجا که نتیجه‌ نسبی هم گرفته بوده،  با فریاد اورکا اورکا و با احساس یک مخترع نابغه پیش استاد ما آمده‌بودند که: "بیا این دارو رو تولیدش کنیم، به شرطی که سودش پنجاه پنجاه باشه."

 شاید بیشتر از نصف کلاس که با شنیدن این خاطره زیر خنده زدند تا همین دو سال پیش از شنیدن همچنین ماجرایی خنده‌شان نمی‌گرفت و برایشان عادی جلوه می‌داد.  به طور خلاصه و با صرف نظر از توضیح مراحل 15 ساله‌ای که باید طی بشه تا یک داروی جدید تولید بشه  و فیلترهایی که باید رد بکند اعم از اثبات تکرار پذیری و نحوه‌ی مکانیسم عمل و عوارض جانبی و تداخل‌هایی ه ممکنه ایجاد بکنه، این‌طور بگم که قضیه به این‌ "خر تو خری" که بعضی از ما فکر می‌کنیم نیست!  تازه بگذریم از این که FDA فقط مولکول ماده موثره را به رسمیت می‌شناسد ویک ترکیب ممکن است عوارضی خیلی بدتر از بیماری اولیه ایجاد کند.

خوب مسائل از این قبیل برای گفتن زیاد است و اینها فقط یک پیش زمینه بود و مطمئنم در هر زمینه شغلی‌ای این درد دلها هست.  به دلیل  لزومی که  حس می‌کنم، با توجه به سو تعبیرهایی که در جامعه جا افتاده است در پست بعد به سراغ مباحث داروهای گیاهی می‌روم، معتقدم با همین جمعیت کوچک خواننده‌ام و توصیه دهان به دهان می‌شود تغییرات زیادی ایجاد کرد.

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

 

مسئولین توجه کنید آخه چرا فرق می‌ذارید بین اونهایی که شنبه امتحان دارند با اونهایی که یکشنبه دارند؟ هان؟ مگه ما دل نداریم؟

خوب یکشنبه رو هم تعطیل کنید دیگه...هوای تهران از شنبه تا یکشنبه که تمیز نمی‌شه...دوشنبه می‌خواد بارون بیاد...تو رو به خدا تعطیلش کنید، جوون ایرانی تفریح نداره که، بذارید حداقل ذوق کنه الکی!

×××

 قدیمها رو یادش به خیر که انقدر قمیش نمی‌‌اومدند واسه تعطیل کردن و تازه از کلاس جبرانی و فوق‌العاده بعدش هم خبری نبود.

یادمه دبیرستانی بودم و حسابی برف روی زمین نشسته بود. از دیشبش هی به امید تعطیل شدن اخبار رو نگاه می‌کردم. صبح با هزار تا اخم و تخم بیدار شدم. در هر حالی که  کورسو امیدی تو دلم بود، با یه قیافه شل و ول و خواب‌‌آلو جلوی تلویزیون داشتم صبحانه می‌خوردم. یهویی رشیدی‌پور که‌ اون موقع مجری یکی از برنامه‌های صبحگاهی بود، با هیجان گفت: یه خبر خوب دارم برای تمام دانش‌آموزها...دست از جویدن لقمه چپیده شده تو دهنم برداشتم و خیره شدم به لب‌هاش...ادامه داد:" امروز تمام مدارس تهران...". به اینجای جمله که رسید از ذوقم در جانونی رو شوت کردم روی هوا، و با خوشحالی این‌ور و اون ور خونه می‌دویدم... در حال شلنگ تخته انداختن ادامه حرفهای رشیدی‌پور رو شنیدم که می‌گفت: بله برید تو حیاط مدرسه گوله برفی درست کنید، بزنید به هم‌کلاسی‌هاتون، یواشکی پرت کنید سمت معلماتون...همون‌طور که گفتم امروز تمام مدارس تهران بازه!

من بعد از چند لحظه مکث و سکوت در حالت pause قر و قمبیل و بشکن:

نوشته شده در شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

قبل از ظهر رفتم خونه همسایه بالایی. مراسم قرآن و یک چیزی شبیه روضه‌خوانی بود، نمیدانم اصلا چرا رفتم که مجبور بشوم سر نیم ساعت مجلس را به بهانه‌ای ترک کنم...حوصله حرص خوردن از جهل بقیه را ندارم، وقتی در جهالتهای خودم ماندم.

 حرفهای مسخره زنک روضه خوان از دلیل زیاد شدن بیماری‌های مادرزادی و ربطش به گناه آدمها و دیدن تعدادی گوله‌های سیاه پای منبر نشین نچ‌نچ کن، برای ما نه چندان غریب و بلکه خیلی قریب شده‌است... چند بار پرسید فکر می‌کنید که چرا بچه ناقص و مریض زیاد شده؟ صدای بلندگوی خرصدایش نگذاشت که جوابم را بشنود..."پا×راز.زیت". یکی دیگر(مادرم) گفت:" آلودگی هوا"... زنک انقدر شعور نداشت که حدس بزند شاید مادر بچه معلول مادرزادی در جمع باشد و از قضا رو‌به رویش و درست کنار من نشسته باشد و از حرفهای او دلش غمگین‌تر شود!

یاوه‌گویی زیاد کرد مثلا این‌که هر منطقه از بدن زن که در چشم مرد شهوت‌انگیز باشد جز فرج حساب می‌شود حتی دست و صورت. لابد با توجه به این‌که از فرد به فرد تنوع سلیقه وجود دارد، همه‌ی ما خانم‌ها باید تشریف ببریم داخل گونی، در گونی را هم محکم ببندند! من فقه نمی‌دانم ولی به لطف کنکور انقدر تعلیمات دینی خوانده‌ام که بدانم حلال خدا را حرام کردن هم کم گناهی نیست!

وسطهای روضه صدایش را انداخته بود داخل میکروفن آن هم داخل یک خانه صد متری و از مصیبتهای حضرت زینب می‌گفت. من یک دوستی دارم با ایمان متوسط رو به بالا، وقتی خواهرش فوت کرد، یک صدم "کولی‌بازی"‌هایی رو انجام نداد که امثال این زنک به حضرت زینب نسبت می‌دهند. یک نمونه‌اش این بود که اسرا خودشان را از روی شتر به روی قبر شهیدان پرت کردند! بگذریم که احتمالا ایشون مثل من توفیق اجباری شترسواری نصیبشون نشده و از ارتفاع زین تا زمین خبر ندارند ولی حتما باید خبر داشته باشند که آسیب زدن به جسم در مصیبت گناه است و دیه دارد مگر در سوگواری اولاد آن هم در حد خراشیدن پوست. من این را می‌دانم، آنوقت حضرت زینب نمی‌دانسته؟!  ممکن است با توجه به مقامی که در تاریخ اسلام براشون قائلند، انقدر تسلط روی عواطف و ایمان ضعیفی داشته باشند؟ این مرده‌پرستی نیست که مثلا لباس امام حسین را تا لحظه مرگ از سینه‌شون جدا نکردند؟

در طول درافشانی‌ها جماعتی بودن که هق‌هق می‌کردند...

من را بگو کجا دنبال منطق می‌گردم!

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

در جامعه‌ای که برای دخترها و پسرها ارزش‌های دوگانه‌ای در مورد پاکی و وفا  و تعریف مختلفی از خوشبختی تعریف می‌شود، نسلی به بار خواهد آمد با شمار زیادی از پسرهای غیرقابل اتکا و دخترهای غمگین و تنها.(دقت کنید نوشتم "شمار زیادی"! ننوشتم "همه")

این جمله‌ی قلمبه وقتی به ذهنم رسید که داشتم کف قابلمه را اسکاچ می‌کشیدم و یاد خاطره‌ای از دوستی افتادم، و یهویی نیشم گشوده شد... دوست‌جانم داخل کیف‌پول دوست‌پسرش کاند×وم پیدا کرده بود، ازش پرسیده :" این اینجا چی‌کار می‌کنه؟" دوست پسر باهوش هم جواب می‌دهند:" استاد تنظیم خانواده‌مون گفته باید همیشه همراهمون باشه!".  خوب شاید جای دیگه این دنیا این دیالوگ خیلی معمولی باشد. ولی نه  کلاس‌های تنظیم خانواده دانشگاههای ایران از این استادها دارد و نه بین این دو، رابطه‌ از نوعی بود که نیازی به مجهز بودن ایشون آن هم وسط یک قرار خیابانی داشته باشد! پس چه نتیجه‌ای می‌شود گرفت؟

نتیجه‌گیری ساده‌ای بود، ولی گاهی آدم قدرت رو به رو شدن با حقیقت را ندارد. حتی با کسی هم که می‌خواهد واقعیت را به او بگوید، تند برخورد می‌کند. به قول یکی در شرایطتش که قرار بگیری خیلی فرق دارد، به جایی می‌رسی که می‌دانی داری اشتباه می‌کنی ولی باز ادامه می‌دهی.

 در تمام مدتی که آقا به تمام ابعاد زندگی خود رسیدگی می‌کرد تا بدون هیچ کمبود ذهنی و جسمی پله‌های موفقیتش را طی کند و حتی شاگرد اول کل دانشگاهشان بشود، دختر در گیر و دار دلیل کم‌محلی آقا بود و نصف واحدهای آن ترم را افتاد و حتی مشروط شد. و قسمت تلخ ماجرا همین است که ما دخترها( یا پسرها) به خاطر کسی که ما را دوست ندارد و تعریفش از دوست داشتن به درد نخور است، حتی یک نخود متضرر شویم.

ماجرا روشن بود! پسر امید داشت  با وابسته شدن دختر و ایجاد رابطه احساسی بتواند با او رابطه جن.س.ی نیز برقرار کند، در حالی که از اول می‌دانست که با چطور عقیده‌ای روبه‌روست.  ولی بعد از شنیدن نه! داشت کاری می‌کرد که خود دختر رابطه را قطع کند و این‌طور پیش وجدانش ناراحت نباشد که به خاطر طلب جسمش، دل کسی را شکسته است، در حالی که می‌توانست از اول برود سراغ فردی هم عقیده خودش. اگر خودش واضح رابطه را قطع می‌کرد ثابت می‌شد دوست‌داشتنش واقعی نبود و فقط وسیله و نمایشی بود برای رسیدن به سک.سی با چاشنی احساس بیشتر که در فاحشه‌ها پیدایش نمی‌کرد و همچنین لابد خوابیدن با فاحشه را در شان شخصیتی مثل خودش نمی‌دانست.  

شاید خود پسر هم باورش نشود که واقعا چطور آدمی است. من می‌توانم حدس بزنم چه استدلالهایی دارد برای وجدانش و قبولاندن این به خودش که انسان شریفی است و عملش کاملا منطقی و نامغایر با ارزش‌هاست و این دختر است که باعث آزار خودش شده‌است!

حرف من مساله سک.س نیست، خیلی خوب است با کسی که دوستش داریم و او هم واقعا دوستمان دارد، بیشترین صمیمت‌ها را داشته باشیم، فقط می‌خواهم بگویم باید به کسی که دوست داشتنش مشروط است پشت کرد. اینطور افراد ارزش احساس قلبی را نمی‌فهمند. کسی که واقعا کسی را دوست داشته باشد به این دلایل، معشوقش را تنها نمی‌گذارد. کسانی که واقعا تجربه داشتن احساس به کسی را داشته باشند، بهتر درک می‌کنند که چه می‌گویم.

من دختری بسیار احساسی هستم که در جامعه‌ای با افکار بی‌ترکیب به دنیا آمده‌ام و در شهر مرکز این نامتقارنی‌‌ها، رشد کرده‌ام و به زودی وارد ربع قرن دوم زندگیم می‌شوم. بارها از جهات مختلف به دلیل درون ناهمگونم با جو زمانه آزار دیده‌ام. در این جو، حداقل انقدری تجربه پیدا کرده‌ام که تشخیص دهم چه کسانی ارزش جواب سلام هم ندارند. به مرور  فهمیدم گزیدن تنهایی بسیار مقتدرانه از گذاشتن اسم دوست یا معشوق بر روی افراد نالایق است و "این" از "آن" دردناک‌تر نیست. 

در یک مسابقه رزمی دیدم یکی از شرکت‌کنندگان طوری مبارزه را پیش می‌برد تا پای آسیب‌دیده‌ که نقطه ضعفش محسوب می‌شد، در دسترس حریف قرار نگیرد. ولی همین شرکت‌کننده می‌تواند بی‌دغدغه نقطه ضعفش را برای التیام بسپارد به طبیب. احساسی بودن، نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن نقطه ضعف ما محسوب می‌شوند تا زمانی که شخص مقابل حریف باشد نه طبیب.

 پ.ن: لطفا قضیه درستی یا غلطی رابطه قبل و بعد از ازدواج را با مساله‌ای که من نوشتم قاطی نکنید.  اصلا من در این مورد حرفی ندارم و به نظرم بستگی به فرهنگ و روحیه دو طرف دارد. یک کم عمیق‌تر از اینها منظورم بود.

نیاز جنس.ی را هم مذموم در نظر نگرفتم بلکه آن را محصول عشق می‌دانم. خطا وقتی است که نمایش و ادای عاشق بودن وسیله‌ای باشد برای رسیدن به راب.طه جن.سی.

 به یاد جملات دفتر عقاید دهه شصتی‌ها:

بازار سیاه رفتم برای خریدن عشق ولی در ابتدای ورودم روی کاغذی خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قیمت نابودی پاک بازان...

 

دوست داشتن را باید از دختر بچه ها یاد گرفت. آنها در مقابل محبتی که به عروسک خود می کنند از او انتظار محبت متقابلی ندارند آنها بدون هیچ توقعی عروسکشان را دوست دارند و دوست داشتن واقعی یعنی همین.

 

نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳٩۱ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

سرگرم آشنایی با واژه‌های اجنبی بودم که صدای میو میو گربه سیاهه از حیاط بلند شد. پیلاپیلا دست از سر کندن کله‌ی مدادم برداشت و رفت لب پنجره و با دقت به میو میوها گوش کرد بعد هم شروع کرد به جواب دادن به صدای جدید. خوب بود که دست صاحب صدا بهش نمی‌رسید... یک دوری و دوستی واقعی!

از یخچال یک پر کالباس برداشتم و نصفش را پرت کردم وسط باغچه، گربه سیاهه و به دنبالش پیلاپیلا چند لحظه‌ای ساکت شدند، کمی بوییدش و بعد از پیف کردن(!) به سر و صدای قبلش ادامه داد. فکر کردم حتما اشتباهی شده و کالباس جای دیگه‌ای افتاده، نصف دیگه را هم شوت کردم جلوی سیاهه...فقط یک نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و دوباره با جدیت گفت میو میو...میووو. داشت از گرسنگی می‌مرد ولی حاضر نبود حتی بهش لب بزند!  این بار یک تکه کوچک از مرغی که قرار بود برای ناهار پخته بشه، کندم و برای سیاهه انداختم، عین دله‌ها به دندان گرفتش و با ذوق به زیرزمین رفت.

 یک کم گرسنه بودم، برگ کالباس دومی را با سس زیاد لقمه گرفتم و به اتاق مامان رفتم. همان‌طور که گاز می‌زدم و لب و لوچه‌ام سسی شده بود گفتم مامان دیگه کالباس نخر، خوب نیست...جلوی گربه می‌اندازی قهر می‌کنه...

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

معمولی بودن در زندگی، میتواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد. مثلا؟
شاگرد معمولی بودن. قیافه معمولی داشتن. دونده معمولی بودن، نقاش معمولی بودن، دانشجوی معمولی بودن، نویسنده معمولی بودن، معمولی ساز زدن و معمولی رقصیدن و معمولی جشن عروسی بر پاکردن، معمولی مهمانی دادن، فرزند معمولی داشتن و دوست دختر و پسر معمولی پیداکردن.
منظورم از "معمولی" همان است که عالی و ایده آل و منحصر به فرد و کمیاب و در پشت ابر ها نیست، بلکه همین جا، روی زمین، کنار ما، فراوان و بسیار هست.
فرهنگ ایده آل گرایی تیغ دولبه ایست که هم انگیزه ایست مثبت برای پیشرفت و هم می تواند شوق و ذوق فراوان آدمهای معمولی را شهید کند. من مثلا بعد از سالها با علاقه نقاشی کشیدن، روزی که فهمیدم در نقاشی خیلی معمولی ام برای همیشه نقاشی را کنارش گذاشتم. این کنار کشیدن زمانی بود که همکلاسی دبیرستانم، در عرض دو دقیقه با مداد بی جانش، چهره خانم معلم مان را، با آن دندان های موشی، و شلخته موهای فر کنار گوشش که از مقنعه چانه دار میزد بیرون، کوبید کنار طرحی که من بیست دقیقه طول کشیده بود تا دزدکی در حاشیه جزوه از او بکشم.

حقیقت این است که دوستم در نقاشی یک نابغه بود و تمرین و پی گیری من خیلی با نبوغ او فاصله داشت و من لذت نقاشی کشیدن را از خودم گرفتم تا خفت معمولی بودن را تحمل نکنم.

ضعیف بودم آن روزها. دنیایم آنقدر کوچک بود که با بیشتر شاخص های "ترین" زندگی کرده و خود را مقایسه می کردم. و این ترین بودن آدم را ضعیف و شکننده می کند.

شاید همه آدم ها اینطور نباشند. من اما، همیشه در درونم یک سوپر انسان داشته ام که می خواست اگر دست به گچ بزند، ان گچ حتماً بایستی طلا شود. یک توانای مطلق که در هیچ کاری حق معمولی بودن را ندارد.
اما امروز فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد. آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش را عمل میکند، نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است، نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدم ها را، نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را.
حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط در لایه آدم های "معمولی". و این هراس می تواند حتی لذت زندگی، نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد.
مشکل بزرگتر، آن مرز و دیوار تحقیر کننده ایست که جامعه گم شده، ما بین لایه بسیار کوچک ولاغر آدم های "ترین" و گروه بی شمار "معمولی" ها می کشد. همیشه چیزی در آدم های بی شمار معمولی پیدا می شود که برای ترین ها تحقیر کننده و ترحم برانگیز باشد، ترحمی که بسیار متفاوت است از همدلی و هم دردی انسانی.

به عنوان مثال، در جامعه گم شده، از زبان" ترین باورمندان"، چنین جملاتی می شنویم:
آخی، بیچاره با این صداش آواز هم می خواند، بیچاره با این ادبیاتش برای دوست پسرش شعر هم میگوید، بیچاره با این آی کیو فوق لیسانس هم میخواهد بخواند، بیچاره با این سطح زبانش خارج هم می خواهد برود، بیچاره با این سوادش می خواهد کار هم پیداکند، بیچاره با این در آمدش اتومبیل هم می خواهد و غیره. این نیش زبانها و تحقیر ها، منزجرانه بوده و از احترام به حق زندگی نرم و ناب و ساده ای که بین آدم های معمولی جریان دارد بدور است.

تصمیم گرفته ام خودِ معمولی م را پرورش دهم. نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با "ترین" هایم به رسمیت بشناسند. از حالا خودِ معمولیم را به معرض نمایش می گذارم و به خود معمولیم عشق می ورزم و از همه درخواست دارم فقط با منِ معمولی آشنا شده و به حقوق معمولیم احترام بگذارند. من خانه معمولی خواهم داشت، در پی دارائی معمول و اتومبیل معمولی خواهم بود. چهره ام و لباسهایم معمولی خواهد بود. ولی سعی خواهم کرد عقل و خرد ودانشم را تعالی ببخشم.

شهروند معمولی

پ.ن: نتونستم منبع اصلی این نوشته رو پیدا کنم.

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

 ساعت دو و نیم نصف شب است و در حالی هوس نوشتن به سرم زده که تازه بعد چندین ساعت مدام، از حل تمرینهای فیزیکال و ایمیل کردنش برای استاد فارغ شدم و میون تلی از جزوه‌های پر‌پر شده و خرده پاپ‌کرنهای پیلاپیلا نشستم.

زمان زیادی را صرف پیدا کردن مطالب از رفرنس و اینترنت کردم، با دو تا از بچه‌ها مرتب در حال تبادل اطلاعات بودیم و در تمام طول این مسائل و استرس بازه‌ی زمانی تعیین شده توسط استاد، واقعا بهم سخت گذشت. سر و کتفم درد گرفت...از دست هنگ کردن کامپیوتر عصبانی شدم...فحش دادم حتی... ولی به محض این‌که کار تموم شد و گزینه‌ی سند را زدم، همه‌ چیز فراموش شد، یک حس آزادی تمام وجودم را گرفت، چند تا کار جینگولکی به ذهنم رسید و بعدش هم عین عقده‌ای ‌های تازه از بند رها شده، سریع رفتم سراغ امتحان لاک و مداد چشمی که ظهر خریدم.

این عملیاتهای فورس ماژور برای ما شده حکایت همان آقاهی که کفش تنگ می‌پوشید. ازش پرسیدند که چرا؟ گفت: "مادر زنم اذیت می‌کنه...بچه‌ام درس نمی‌خونه...قسطم عقب افتاده...رییسم حقوقم رو دیر به دیر میده...زنم دوستم نداره...فقط دلخوشیم اینه که شب برسم خونه، کفشهای تنگم رو دربیارم بگم: آخیششش"

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

 

رسالت عیسی مسیح بیدار کردن مردم بود. "ای تو که خوابیده‌ای بیدار شوه برخیز." مردمان در رویای آدم‌وار اضداد خفته بودند. از این رو تنگدستی و فقدان و شکست و گناه و بیماری و مرگ را واقعیت می‌پنداشتند. داستان آدم چنین بود که او از درخت وهم خورد و به خوابی ژرف فرو رفت و در این خواب ژرق بیهوده خیر و شر را تصور کرد.

برنارد شاو در کتابش بازگشت به متوشالح می‌گوید:" آدم قتل و تولد و مرگ را اختراع کرد و موجب هبوط اوضاع و شرایط منفی شد." که معنای آن گسترش ذهن استدلالی است. زیرا آدم مظهر ذهن بشری است. زیرا انسان باغ عدن تنها در عرصه‌ی هشیاری برتر کار می‌کرد. از این رو هر آنچه آرزو داشت یا نیازمندش بود در اختیارش قرار می‌گرفت. اما با پیشرفت ذهن استدلالی سقوط کرد. با استدلال خود را به تنگدستی محدودیتها و شکست محکوم کرد، و با جای توکل به آن رزق و روزی پیشاپیش مهیای الهی، نان خود را با عرق جبین به دست آورد.

اما بشارت عیسی مسیح، بازگرداندن مرمان به عالم "بعد چهارم" یا دل‌آگاهی باغ عدن بود.

منبع: نفوذ کلام از فلورانس اسکاول‌شین

پ.ن:  چندین ماه پیش یکی از شبهایی که غمگین بودم، در خواب خودم رو  جای این دخترک داخل تصویر دیدم. باغ غیر زمینی و انرژی بخش بود. 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

 

 اون نوشته با خودکار آبی(لطفا توضیح دهید کار شما چیست؟) کار یک سری عوامل ضد ان.قلاب و نفوذیه که در ادامه راجع بهشون حرف زده میشه.

 

دفعه پیش که مامان خانم غیبت صغری کردند، اواخر تابستون بود و منم وقت زیادی داشتم. واسه همین حسابی جو مدیریتی من رو گرفته بود... خونه برق می‌زد. آشپزخونه به اعتراف حتی باباخان نظم خوبی گرفته بود. اصلا می‌دونید چیه من آدم کارهای خرحمالی نیستم! من فقط میتونم نیروهای انسانی رو طوری هدایت کنم که با کمترین کار یک نظم خودبه خودی به وجود بیاد...اصلا ما اینیم آقا...البته یک مقدار  حتی با این همه نوشته رو در و دیوار، اهالی مقاومت می‌کردند که با کمی خشم اژدها برطرف شد.

بعد از اومدن مامان و شروع ترم، من بیشتر مشغول کلاس بازی و درس شدم و یک سری عوامل فرصت طلب شورش کردند و پی پی نمودند به نظم نوین جهانی من! تازه شعار نویسی کنایه‌امیز هم کردند زیر بیانیه حقوق بشر من!

نوشته شده در شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

بیدار شدن من در کله‌ی صبح روز جمعه انقدر جز اتفاقات نادر هست که ارزش پست زدن داشته باشه. جای صدای مجری رادیو خالیه که با اون لحن زورکی سرحالش بگه: "صبح پاییزیتون به خیر ". قبلا‌ها توی تاکسی که این قبیل جمله‌ها رو می‌شنیدم، در حالی که به زور چشمهام رو باز نگه داشته‌بودم، کلی فش می‌دادم. ولی قول می‌دم اگه الان بشنوم باکلاس‌تر برخورد کنم.

راستش من چشم ندارم وقتی بیدارم، فرد دیگه‌ای خواب باشه و دوست دارم وقت بیداری، بی عذاب وجدان سر و صدا تولید کنم. خوب "پیلا پیلا" هم به طرز عجیبی تو این مورد با من تفاهم داره و الان مشغول چهچه زدنه! البته حتی این جوجه هم فهمیده که با احساسات خواب‌الودی هرکسی میتونه شوخی کنه جز من!  وقتهایی که خودم خواب باشم، میاد روی موهام میشینه و در سکوت چرتم رو همراهی می‌کنه. برای روشن کردن اذهان عموم هم بگم که روی موهای من کارهای بدبد نمی‌کنه.

حنجره عروس هلندی گویا تا 6 ماهگی تکمیل نمیشه، بنابراین صداهایی که ایشون الان پخش می‌کنند یک چیزیه بین صدای مرغ، بلبل، توله‌ی فیل و میمونی که بهش موز داده باشند.

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

بعضی تجربه‌ها انقدر عزیز و بکرند که بیم آدم میره در موردشون حرف بزنه تا نکنه یک وقت جان مطلب ادا نشه و کلام بوی شعار بگیره، فقط میتونم بگم لمس وجود خدا در کنارم آرامش و شادی خاصی رو دوباره به من داده، برگشتم به روحیه دوران قبل از کنکور.

به خودم افتخار می‌کنم چون:

 در برهه‌ای از زمان ضعف نشون دادم ولی ضعیف نشدم بلکه درس گرفتم.

وقتی دلم رو شکستند، خودم دنبال راه ترمیمش گشتم و  اشتباه از چاله به چاه افتادن رو مرتکب نشدم.

رها کردن گذشته رو یاد گرفتم و برای انجامش نیاز به صرف انرژی زیاد ندارم.

معجزه اعتماد کردن به خدا رو وارد زندگیم کردم.

 اگر در حقم قدرنشناسی شد برای خودم دلسوزی نمی‌کنم، دلسوزی لایق کسیه که غرورش نمیذاره ضعفهای درونیش رو ببینه تا راهی برای ترمیمشون پیدا کنه و برای تسکین احساس حقارتش، صفات خودش رو به من نسبت داده.

 خودم رو در مقابل احساس کسی که ممکنه به من وابسته بشه مسئول دونستم و هیچ‌وقت فقط برای رفع تنهایی، پسری رو که احساسی بهش نداشتم، بازیچه قرار ندادم.

و...

.

.

حالا که تنهایی شاد و قوی بودن رو یاد گرفتم،  اجازه ورود عشق به زندگیم رو همین‌جا رسما اعلام می‌کنم. حالا می‌دونم اگر احساسی به وجود اومد از سر پر کردن چاله چوله‌های درونم نیست.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

خسته و گرسنه تو نوبت بودم تا به جمع آدم‌های وکیوم‌شده تو واگن‌ها بپیوندم. متروی اولی جا نشدم و لب خط ایستادم تا  متروی بعدی زودی بپرم داخل. همین‌طور که واگن‌ها پر از جلوم رد میشدند، واگن آقایون چند لحظه‌ای جلوی ایستگاه ما (خانم‌ها) توقف کرد، یک آقایی درون تنگنا در حالی که صورتش داشت به شیشه سابیده می‌شد و تمام اعضای صورتش به طرز کریهی پخش شده بود، لب‌هاش رو برای جماعت نسوان به حالت غنچه و ماچ و موچ دراورد. زاویه هم طوری بود که دقیقا در فاصله کمی باهاش چشم تو چشم بودم. من که در عالم خیالات خودم و چرت ایستاده به سر می‌بردم، یک لحظه در تشخیص نوع موجود روبه‌روم دچار تردید شدم و چشمم دو برابر عرض همیشگیش کش اومد... نماز وحشت بهم وجب شد.

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

آب از چشم و چالم جاریه ولی نمیتونم آنتی هیستامین بخورم، نیست خودم خوش‌خواب تشریف دارم، میترسم موجودات خواب آور ببلعم و  چند سال آینده رو بیدار نشم یهویی پا شم  ببینم دلار شده یک میلیون. 

 نمی‌دونم قسمته؟ حکمته؟ چیه که تو همچنین حالتی مبحث شیمی‌دارویی آنتی هیستامین‌ها رو  طبق برنامه‌ام باید بخونم. آنتی هیستامین که نمیتونیم بخوریم، حداقل بخونیمش شاید این سوزش چشم دست از سرمون برداشت. 

 دانشمندان اصلا دل به کار نمی‌دند، خوب یک "اچ‌یک" بلاکری بسازند که از سد خونی_ مغزی رد نشه، تا آدم خوابش نگیره. این چه وضعشه !؟ کی به این‌ها نمره داده آخه!؟

پ.ن:سوتی دادم! دانشمندان قبلا دست به کار شدند ولی نبوغشون رو آخر جزوه نشون دادند و من تا به اونجا برسم خوب شده بودم. حالا اگه کسی خواست آنتی هیستامین غیر‌خواب‌اور بخوره، اینها هست:

ترفنادین/ استمیزول/لوراتادین/ اباستین/ اکریواستین/میزولاستین

 البته من انقدر استعدادم بالاست که با لوراتادین هم می‌خوابم و  خودم تنهایی تمام تلاش‌های جامعه داروسازی رو می‌برم زیر سوال!

نوشته شده در شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

دیروز به یک دلیلی استرس داشتم، البته نسبت به مسائلی که تا به حال تو دانشگاه باهاش مواجه بودم، مساله بزرگی نبود. ولی گاهی حال جسمی و روحی آدم با اینطور قضایا دست به یکی می‌کنه تا احوال صاحبش رو بگیره.

از صبح با حال کجدار مریضم تا می‌کردم و دانشگاه نرفتم به این امید که دوست صمیمی به جای من از آموزش مساله رو یک پیگیری میکنه و همگروهی آزمایشگاه یک کلکی برای حاضری کلاس عملیم میزنه! البته هیچ کدوم انجام نشد.

عصر دیگه به اوج حال قشنگم رسیدم و توی راهروی جلوی اتاقم ولو شدم و دیگه نمی‌تونستم خودم رو به تختم برسونم، این‌که جیغ یا گریه‌ام در چه حد بوده، زیاد یادم نمیاد، ولی زبونم به طرز ضایعی شل شده بود، تا به حال این‌طوری نشده‌بودم که نتونم حرف بزنم واقعا این قسمت بیریخت حرف زدنش مایع آبروریزی بود. خاله یک مانتو و روسری محض خالی نبودن عریضه انداخت گردن ما و رفتیم درمانگاه. تازه نزدیک بود اشتباهی با دمپایی رو فرشی باباخان برم که مامانم متوجه شد.

دکتر درمانگاه آشنا بود و می‌دونست درد من چیه و بدون ویزیت به خانم تزریقاتی گفت سه تا آمپول بهم بزنه. وقتی حالم خوب شد یک جوری بودم عین اون حسی که می‌گند بعد مرگ سراغ آدم میاد، یک جور خلسه مانند و کیفور. البته فوری بعد از برگشتن دید طبیعی شروع کردم به جمع و جور کردن اون تیپ قشنگم، شانس اوردم تو خونه شلوار ورزشی آدیداس پام بود حداقل نه یک دونه از اون پیژامه گل‌گلی‌هام!

حالا بماند که خانم تزریقاتی هم از روی مهربونی یک سری نسخه غذایی برام پیچید و مامان خانم دارند ریز به ریز روی من اجراشون می‌کنند.

بعد که تونستم کامل روی پای خودم باشم، شیفت دکتر آشنا عوض شد. وقتی رفتم داخل یادم اومد این دکتر جدیده همونه که اون دفعه سر مسمومیتم با کشک  من رو زجر داد. یعنی افتاده‌بودم گیر باباخان و ایشون! باباخان که دستم رو  به زور کج کرد سوزن سرم تو دستم تکون خورد و حالا باید غصه اون درد رو هم می‌خوردم،  تزریقاتی هم حاضر نمی‌شد که درش بیاره و دوباره فرو کنه.  دکتر هم نکرد یک ضد تهوع بده تا این رفلکس کاذب حلق و دل و روده دست از سرم برداره. آخر هم خودم اومدم خونه برای خودم دکتری کردم تا خوب شدم. بعد این دفعه هم فشار من رو گرفته می‌گه فشارت پایینه و یک سری نطق کرد که چرا اون دکتره ویزیت نکرده برات دارو نوشته و فلان. می‌گم خوب ایشون می‌دونست بیماری من چیه! می‌گه از کجا معلوم بود که این دفعه هم همونه! آخه باهوش می‌خوای برم آزمایشگاه جوابش بیاد تا تو مطمئن شی!؟ مگه تست بارداریه آخه!؟

  نمیفهمه کسی که درد داره یا حالت کاذب تهوع فشارش هم میاد پایین و باید یک فکری هم به حال این دو مورد کرد در کنار پایین بودن فشار. نه این که زارتی فقط سرم زد. بعد مریض بیچاره همچنان زیر سرم بال بال بزنه.

این رو اینجا نوشتم چون خیلی از دوستان پزشکی می‌خونند. میخوام بگم بیمار اولین چیزی که توقع داره تسکین درده، انقدر تو اون شرایط سوسول بازی در نیارید تو رو خدا!

 راستی در مواجه با این احوال پی بردم که وجود یک فرد ذکور که قادر باشد اینجانب رو به کول بگیرد چقدر مفید و حائز اهمیت است! کمر باباخان ما که درد می‌کرد.

پیلا پیلا بچه‌ام تا صدای گریه من رو شنید، هی خودش رو به در و دیوار قفس می‌زد و صدام می‌کرد. الان هم روی شونه‌ام نشسته داره خودش رو می‌خارونه.

نوشته شده در دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

پاک کردم پست قبل رو به خاطر برداشتهای چپکی! خوبه سه جا تکرار کردم که داداشم سر به سرم میذاشته! باز هی میگید ناخواسته. نخواستیم بنویسیم اصلا.

نوشته شده در دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

پست قبل رو که نوشتم به یک دلیلی غر غرم زده بود بالا. بعد موقع سریال حریم سلطان رفتم پیش خانم همسایه، وقتی برگشتم اون هیجان لازم  که آرزوش رو کردم برام پیش اومد. نمی‌دونم چرا وقتی صد بار دیدم که وقتی یه چیزی رو سپردم به خدا چطوری همه چی جفت و جور شده، باز الکی فاز غر‌غر بر‌میدارم! اصلا ناقلا از یک راهی وارد میشه که فکرش رو هم نمی‌کردم. مولانا یک شعری داره که چون من حافظه‌ام خیلی قشنگه الان خودش رو یادم نمیاد ولی معنیش این می‌شد که ...وا معنیش هم که یادم رفت...مفهومش رو یادمه ولی، مفهومش این بود که به خدا می‌گفت وقتی خدایی مثل تو دارم غصه و غم برای چی داشته باشم! یادم اومد میام اینجا می‌نویسمش.  بعد از خوندن اون شعر یک حسی تو دلم به وجود میومد که برخلاف خود شعر اون حس رو خوب یادمه. اصلا مفهوم رقص سماع هم ارتباط مستقیم با اون حس داره.

 همیشه از خدا می‌خوام فعلا ازم امتحان‌ نگیره و همین‌جوری دست به عصا من رو تا یک جایی برسونه. این چند وقته که پشت هم نشونه می‌بینم خیلی حالم خوبه نه فقط به خاطر این‌که به خواسته‌ام رسیدم، از این که انقدر واضح وجود یک پشتیبان رو حس می‌کنم احساس امنیت پیدا می‌کنم.

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

دچار حس کش اومدگی شدم. از صبح سعی می‌کنم علت یابی کنم. یعنی دقیقا عین معتادها شده بودم، حتی دستشویی رفتن به نظرم یک پروسه‌ی عظیم، پیچیده و طاقت فرسا میومد.  همون‌طوری تو رخت‌خواب ولو شده بودم و به این فکر می‌کردم که برای پایین اومدن از تخت باید اول چی‌کار کرد!؟

 صبح که نتونستم با مامان برای خرید برم هیچ! جلسه‌ی استادها برای پایان‌نامه رو هم نرفتم. نمیدونم از کجا این فکر به سرم رسید که الکی می‌گند که دیگه همچین جلسه‌ای تشکیل نمیشه، ولش کن سال دیگه میرم!

همین الان که رفتم چایی دم کنم، عین این‌هایی که خواستگار اومده براشون و هل میشند همه چیو این‌ور و اون‌ور شوت می‌کردم! هی می‌گفتم چام‌چام آروم باش این کتری بشکنه بی چایی می‌مونی ها...

کاش واقعا بفهمم این کوفتگی از کجا پیدا شده، حیف بزرگ هم شدیم، رومون نمیشه بریم به باباخان بگیم مثل اون‌وقتها یک مشت و مالمون بده و صدای تیریک تیریک استخونامون در بیاد. مامان هم که موقع ماساژ دادن اصلا دل به کار نمی‌ده، فسقل هم انقدر از آدم به خاطر دو دقیقه مشت‌مالی باج میگیره که اصلا نمی‌صرفه.

حالا تو همچنین حالتی پیلا پیلا هی صدام می‌کرد، رفتم پیشش میگم بله!؟ کله‌اش رو میاره جلو یعنی نازم کن! من هم انقدر خشن نازش کردم که بچه‌ام خودش بی‌خیال شد و فرار کرد  روی شونه‌ام.

 ولی با همه این حال قشنگم عصری رفتم برای پیلا پیلا از سرکوچه ارزن و شاهدونه و اینها خریدم. بعد فروشندهه برگشته میگه برای پرنده‌تون می‌خواید دیگه!؟ تازه دو بار هم پرسید. جدا من شبیه کساییم که شام نون و ارزن می‌خورند؟

در همچنین حالت‌هایی همش دنبال یک اتفاق هیجان‌انگیز یا یک کم تنوع تو جو موجودم. باباخان که بعد از غرغر صبحگاهی خوابیدند. بقیه هم عین کفتر امام رضا هی از این مبل به اون تخت چرت می‌زنند. فکر کنم هر چی هست ویروسی باشه که هممون رو گرفته.

الان هی منتظر بودم خانم همسایه مثل شبهای پیش بگه بیا پیشم که حریم سلطان ببینیم. کانال "جم می" ما که نمی‌گیره. اگه این سریال هم نبود ما رسما کپک می‌زدیم. من دلم هیجان می‌خواد. حالا خدایا نکنه یک زلزله بندازی اینجاها! منظورم هیجان خوبه نه ترس و لرز و رعشه و اینها...

کافیه الان یکی تو فکرش بگذره این پست چقدر بی‌محتوا بود تا خودم با لنگه کفش بیفتم دنبالش...البته الان که حسش نیست بعدا که حالم خوب شد.

نوشته شده در شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

ایشون هم‌اتاقی جدید من هستند!

نوشته شده در جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

صدایش می‌لرزد، هشتاد را رد کرده‌است. می‌گوید از خدا می‌خواهد یک بار دیگر به مکه برود...برای ششمین بار یا هفتمین بارش را شک دارم! رفتن به سوریه و کربلا هم جز کلکسیون افتخاراتش است. دلم می‌خواست بگویم مکه تو آنجا نیست که اگر بود همان یک‌ بارش تکانی به افکار و منش‌‌ات می‌داد.

،،

فاطمه کوچولو با آن روسری‌اش من را یاد عروسک‌های نخودی مادربزرگم می‌انداخت. دختر‌عمه‌ی ‌دوستم بود و هنوز مدرسه نمی‌رفت، من با آن روپوش سرمه‌ای و مقنعه سپیدم برای اولین‌بار حس آدم بزرگ‌بودن نسبت به یک بچه‌ی دیگر پیدا کردم و از جیبم یک شکلات به او دادم. همین چند وقت پیش خبر مرگ خودش و مادرش را شنیدم...واژگونی اتوبوس زائران کربلا به دلیل غیراستاندارد بودن جاده و خواب‌آلودگی راننده! ساعت‌ها نیمه‌جان کنار جاده‌‌ی کشوری که امکانات و امنیتش برای مردم خودش نیز لنگ می زند، افتاده بودند. بذار دل بازمانده‌ها به لقب شهید‌دادن خوش باشد. بذار همه‌چی را بندازیم گردن قضا و قدر...

خدای کربلا چه داشت که خدای مشهد پیشش کم می‌آورد؟

،،

  خانم ل را در مترو دیدم. سرایدار مدرسه‌ی دوران دبستان و دبیرستانم بود. خودم اول شناختمش، بعد از روبوسی و احوال‌پرسی سر درد دلش باز شد، به بهشت زهرا می‌رفت. تمام مدت که از سرنوشت پسرش می‌گفت، سعی می‌کردم چهره‌اش را به خاطر بیاورم. در سربازخانه مریض و بعد از مدتی کارش به جراحی قلب کشیده شده بود. پس از جراحی و تا حدودی مداوا، مادرش با اجازه‌ی پزشک(!)  او را به مکه می‌برد و همان‌جا قلب پسر می‌گیرد و...خوب لابد این یکی را می‌شود انداخت تقصیر سرنوشت. من که دوست نداشتم درد عذاب وجدان را به دردهای دیگر مادر اضافه کنم. از قسمت و حکمت گفتن بهتر بود.

نوشته شده در جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

من آدم انجام کارهای روتین نیستم، به نظم در آوردن من کار سختی است و خود به خود انجام نمی‌شود. هیچ‌وقت نتوانستم یک کار را چندین روز متوالی به یک صورت تکرار کنم.

اتاق من علی‌رغم تمیز بودن داخل کشو‌ها و کمد، در بیشتر زمان‌ها ظاهر به هم ریخته‌ای پیدا می‌کند. چون نمی‌توانم خودم را مجبور به منظم بودن بکنم و ترجیح می‌دهم همه‌چیز را یک دفعه سر جایش بگذارم.

من همیشه بیشترین تعداد غیبت را در کلاس‌ها دارم چون گاهی حریف این موجود آزادی طلب درونم نمی‌شوم.

در چارچوب قرار گرفتن من نیازمند مصرف انرژی بالایی است.

باید از ابعاد وسیع آزادی‌ام مطمئن باشم حتی اگر هیچ وقت از کل ظرفیتش استفاده نکنم.

همین که اسم مجبور بودن روی کاری بیاید چیزی درون من سر ناسازگاری بر‌می‌دارد. باید بدانم و مطمئن شوم که حتی اگر قرار است چوب بخورم، چوب انتخاب خودم است.

داشته‌ها و دوستان مشروط را با نداشته‌ها و غریبه‌ها یکی می‌دانم.

 آزادی برای من همان احساس امنیت است.

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

داشتم به این فکر می‌کردم اگر یک سری از برخورد‌های زندگیم از نظر زمانی طور دیگه‌ای اتفاق میفتاد، حتما خیلی چیزها فرق می‌کرد. ولی بعد این به ذهنم آمد که خدا عقلش از من کمتر نیست و باید اعتماد کرد.

امروز از یک دوست شنیدم که در فلان مقاله خوانده‌است: "طبق تحقیقات فلان دانشگاه، مردها هیچ‌وقت در اعماق وجودشان، عشق اول را فراموش نمی‌کنند." زیاد به اینطور حرف‌ها بها نمی‌دهم ولی با یک حساب سرانگشتی سن خودم و فردی که سنش به من بخورد، این را دریافتم که اگر طرف از نظر بلوغ احساسی طبیعی باشد، مسلما من برایش  اولین نخواهم بود. البته مسابقه اول رسیدن نیست و چه بسا که همین تجربه‌ها باعث پختگی احساس شود.

یادم است آن‌وقت‌ها که با دوستانم در لابه‌لای بوته‌زار اطراف مهدکودک می‌دویدیم، میوه‌های غیر قابل خوردن یک نوع درخت بین موهایم گیر می‌کرد، یک چیزی شبیه توت ولی با تیغ‌های زیاد بود، چون موهایم کاملا لخت نبود و کمی فر داشت، از پس کندن همه‌شان بر نمیامدم و در راه برگشت، داخل سرویس اداره، مادرم با مکافات خارجشان می‌کرد. حتی یک بار تا خانه روی سرم ماندند و خواهرم با برس و قیچی شرشان را کم کرد. البته برای نمک قضیه بگویم  یک بار داداشم گولم زد که می شود از این‌ها به جای بیگودی استفاده کرد و خلاصه این‌که نزدیک بود مجبور شوم فرق سرم را کچل کنم.

گاهی یک کسی سر راه زندگی آدم قرار می‌گیرد که پر است از این میوه‌های تیغ‌دار به جا مانده از رابطه‌های قبل. اشباع شده است از پیش‌داوری نسبت به حرف‌ها و رفتارهای جنس مخالف. انگار دنبال بهانه است برای رسیدن به جمله‌ی " همه‌ی مرد/زن‌ها مثل همند." تمام انرژی رابطه به جای ابراز محبت و دوستی صرف کندن این تیغ‌ها می‌شود.

 یا گذشته از این‌ها دیگر حوصله وقت گذاشتن برای رابطه را به اندازه پیش ندارد و خیلی چیزها برایش لوس شده‌است. 

همیشه باید به احساس دیگران احترام گذاشت، چه اولی باشند چه وسطی چه آخری. ولی کاش وقتی طرفمان کم تجربه‌تر از ماست بیشتر هوای دلش را داشته باشیم. اگر انرژی لازم برای ارتباط با این قبیل افراد را نداریم، یا اصلا شروع نکنیم و کسی را شکنجه روحی ندهیم یا اگر شروع کردیم احساس مسئولیت داشته باشیم.

نوشته شده در دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |

نمی‌دونم چرا فکر می‌کنم جمعه‌ها باید بیشتر بخوابم حتی اگه کل هفته تعطیل باشم. خانم همسایه هم همین حس رو داره. این یک توجیحی بود برای این‌که بگم امروز تا  شست پای ظهر (دیرتر از لنگ ظهر) خواب بودم.

دیشب خاله یک دسته قلمه یک نوع گیاه از فک و فامیل‌های حسن‌یوسف اورده‌بود ولی چون تو کیفش گذاشته بود، حسابی پژمرده بودند. گذاشتش داخل آب تا ریشه بده. حس بد ناشی از خواب زیاد با دیدن قیافه سر‌حال برگ‌هاش از دلم رفت.

امروز خیلی با خاله گپ زدیم. البته من یک کم حوصله‌ام از حرف زدنش سر میره، چون اطلاعاتش به روز نیست و از طرفی خیلی آدم رو سطح پایین فرض می‌کنه. برگشته می‌گه من یک راز مهمی بهت می‌گم که مامانت بهت نمی‌گه، هشتاد درصد اختلاف‌های زن و شوهری از توی اتاق خوابه، من این رو خودم 5 ساله فهمیدم. گفتم شما سعی کن زیاد خسته نباشی. همه‌ی این اطلاعات جدید رو هم از سخنرانی یک روان شناس تو گوشی پسرش یاد گرفته، حتی فکر کنم با داشتن یک پسر بیست و خرده‌ای ساله، هنوز نمی‌دونه یک موجودی به اسم ارگاسم یا با هر نام دیگه‌ای وجود داره! بعد دوساعت مقدمه‌چینی می‌کنه و می‌گه می‌دونم زشته این حرف و فلان ولی باید بدونی و اینها...بعدش یک چیزی  می‌گه که من چشمهام گرد میشه، نه از این‌که خیلی مساله جدیدیه بلکه از این که چرا این بشر فکر می‌کنه من انقدر گاگولم! می‌خواستم اذیتش کنم بگم تو مطمئنی بچه‌هات رو لک‌لک‌ها نیوردند!؟ به خاطر همین‌ها از نصیحت‌هاش فراری‌ام. نه حالا تو این مساله بلکه همه‌چیز کلا!

داشت از ناکامی‌هاش همراه با فرافکنی زیاد حرف می‌زد، وقتی تموم شد گفتم خوب حالا خودت رو چند درصد مقصر می‌دونی!؟ هنوز جواب نداده بود که خانم همسایه زنگ زد که اگه کاری نداری بیا پیشم با هم چای بخوریم.

مثل اون دفعه جا‌نمازم رو زدم زیر بغلم و رفتم. در رو برام باز گذاشته بود و خودش داشت چای آماده می‌کرد. شیرینی و شکلات هم روی میز آشپزخونه گذاشته بود. داشتیم چای و شیرینی می‌خوردیم، اومدم از طعم شیرینی تعریف کنم، اشتباهی به‌جای پادراز(شیرینی مخصوص قزوین) گفتم لنگ دراز! یک لحظه با جودی آبوت اینها قاطیش کردم.

تو اتاق تلویزیون در حین تماشا کردن گپ می‌زدیم. من چند سال پیش‌ها که می‌رفتم پیشش زیاد حرف نمی‌زدم، چون عادت به بی‌هدف حرف زدن نداشتم و راستش چیزی به ذهنم نمی‌رسید و بیشتر شنونده بودم. ولی الان نمی‌دونم چی شده این فکم میره رو حالت اتوماتیک! خوب دوست ندارم براش کسل‌کننده باشم و یا فکر کنه که من حوصله‌اش رو ندارم.

سر نماز یک تسبیح آبی‌رنگ به عنوان یادگاری بهم داد .

داشتیم چای شیرین با نون سبوس دار و پنیر‌بادومی می‌خوردیم که دخترش زنگ زد، همیشه زیاد به مادرشون سر می‌زنند و حسابی بهش می‌رسند. وقتی فهمید من اونجام، به خانم همسایه گفت از طرف من ماچش کن و الهی عاقبت به خیر بشه و اینها...موقعی که خانم همسایه ماچ رو بهم تحویل داد گفتم که خودم هم خیلی دوست دارم بیام پیشش و خیلی به من حس و انرژی خوب میده. فکر کنم من یک زمانی خیر مدرسه ساز و از این قبیل بشم حتما از فوران حس خوب سکته می‌کنم. اصلا واسه همینه کار خوب نمی‌کنم زیاد!شیطان

نزدیک ساعت خوابشون شد خداحافظی کردم. خاله که اومد در رو برام باز کنه، سر حرفشون باز شد، حالا خاله جان نصف تنشون رو پشت در قایم کردند چون تمبان یا دامن پاشون نبود! از وقتی باباخان رفته، همین‌طوری تو خونه می‌گرده ، هی هم می‌گه وای چقدر آزادی خوبه! باید  چند ساعتی براش جلسه توجیحی بذارم که عزیزم آزادی برهنگی نیست!نیشخند 

بعد از برگشت به خونه کل آشپزخونه رو تمیز کردم. برق افتا خوشم میاد نگاش کنم.

فردا با نگین باید یک جایی بریم که خیلی مهمه. امروز زبان و درس هم نخوندم. فقط خاله بازی و خونه‌داری و اللی تعللی کردم!

نوشته شده در شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط چام‌ چام نظرات () |